تبليغاتX
بهترین بازی

 

 

 

هری و هرمیون  دو ساعت تمام زیر شنل نامرئی کننده در کوچه ناکترن پنهان شده بودند.یک فروشنده بدون اعتنا به دیگر همسایه اش  مغازه اش را بزرگ تر کرده بود .به طوری که حدود یک متر از فضای کوچه را اشغال کرده و مزاحم رفت و امد مردم میشد.اما بیشتر به هری و هرمیون کمک میکرد تا جایی مخفی شوند و مردم را زیر نظر بگیرند.در این مدت اطلاعاتی خوبی هم از مرگ خواران بدست اورده بودند و چند مرگخوار را شناسایی کرده بودند.حقیقت این بود که بیشتر مردم از همدیگر خبر داشتند .میدانستند که چه کسی مرگخوار و چه کسی مرگخوار نیست.اما همه از برخورد ولدمورت و وزارت خانه میترسیدند و چیزی نمیگفتند.در گفتگوی کوچکی که بین دو مغازه دار  صورت گرفت  انها به  حقیقت امر پی بردند.اگر کسی به وزارت خانه میرفت و کسی را لو میداد خود وزارت خانه ان شخص را مرگخوار معرفی میکرد جاسوسان ولدمورت در وزارت خانه زیاد شده بود حتی  کسانی بودند که برای همین کار به وزارت خانه رفته بودند ولی هرگز از ان خارج نشده بودند.هری تمام اطلاعاتی که بدست میاورذ را در دفتر کوچکی ثبت میکرد که انها را به محفل تسلیم کند.در این مدت انها  وسوسه شدند تا مدت بیشتری را همان جا بمانند و سعی در شناختن افراد بیشتری کنند ولی انها برای ماموریت دیگری انجا بودند .دستبرد زدن به یک مغازه که درش به وسیله وزارت خانه  بسته شده بود .صاحب مغازه از افراد تحت تعقیب بود اما انطور که اسلاگهورن به انها گفت  یکی از رقیبانش برایش پابوش درست کرده بود و با مدارک جعلی  او را مرگ خوار جا زده بود.کوچه  خالی شده بود افراد کمی هم که در ان بودند یا پشت به انان بودند یا از دور نزدیک میشدند.بیست ثانیه حداکثر زمان انها بود که در را باز کنند و به داخل حجوم ببرند .سه دقیقه هم برای جمع اوری مواد اولیه معجون اختساس داده بودند.از انجایی که وزارت خانه از برخورد مردم با ضبط ان مغازه میترسید تمام قفسه ها پر بود از معجون های مختلف.هری دیگر به طرفینش نگاه نکرد طلسم مافلیاتو را اجرا کرد و با وردی که اسلاگهورن به او اموخته بود درب قفل شده را باز کرد.اکنون اژیری در وزارت خانه به صدا در امده بود و کاراگاهان تا سه دقیقه دیگر به انجا میرسیدند.طلسم مغازه با صدای بلندی باز شد ولی هیچ کس در کوچه صدای ان را نشنید.هری و هرمیون داخل مغازه رفتند و شنل نامرئی را از روی چمدان مخصوص مودی کشیدند.تمام شیشه ها  طلسمی رویشان بود که در اثر برخورد با چیزی امکان شگستنش وجود نداشت .هری و هرمیون هر کدام لیستی که اماده کرده بودند را برداشتند و یکی یکی مواد را احضار میکردند.هیچ کم و کاستی نبود .هر چه که اسم میبردند با طلسم فراخانی به داخل چمدان انداخته میشد.این کار انها کمتر از یک دقیقه طول کشید انها زمانی را  برای حرف زدن با یکدیگر هدر ندادند.فقط سری برای همدیگر تکان دادند به معنی کار تمام شد.هرمیون میخاست که از در بیرون برود که هری جلویش را گرفت "صبر کن اول تمام قفسه ها را خالی کن."

"الان کاراگاها میرسن ."

"اگه ما این مواد ارزشمند رو نبریم اونا میبرن"

.خیلی سریع با طلسم جابجایی  اشیا  قفسه ها خالی میشد.کوچه طلسم ضد اپارات و ضد پورتکی داشت  کاراگاهان وزارت خونه مجبور بودند با پای بیاده به  این کوچه بیایند که این خود زمان زیادی را میگرفت.در اخرین لحظه که یکی از مامورین به شعاع دید انها رسید دیگران را خبر کرد که جای متهمین را پیدا کرده.ولی هری و هرمیون در زیر شنل نامرئی کننده بیرون از مغازه ایستاده بودند .در همان جایی که از دو ساعت پیش منتظر ایستاده بودند.مامورین میامدند و میگشتند از دیگر مغازه داران پرسوجو میگردند ولی هیچ کس چیزی ندیده بود و نشنیده بود .انها مجبور بودند تا زمانی که مامور ها از انجا بروند همان جا منتظر بمانند.بیشتر از یک ساعت افراد وزارت خانه همان جا  در حال پرسوجو بودند.ولی انها در این مدت با چنین مواردی برخورد زیادی داشتند مرگخوارن  به هر کجا که میخاستند دستبرد میزدند بدون اینکه یکی از انها کیر بیفتد.انها خیال کردند که این کار هم  کار افراد ولدمورت بوده برای همین بدون بستن دوباره مغرازه از انجا رفتند.دیگر چیزی در مغازه  بجز قفسه های خالی وجود نداشت که بخواهند طلسمی برای نگهداریش بگذارند.بعد از چند دقیقه که از رفتنشان میگذشت هری با اشاره هرمیون به طرف خروجی کوچه به راه افتادند و در اولین محلی که توانستند اپارات کنند در هاگزمید ظاهر شدند.

هرمیون تا بحال به همچینین کاری دست نزده بود و ناراحت بود.کسی که تا به امروز به کوچکترین قوانین هم احترام کامل میگذاشت و سعی میکرد تا حد امکان هیچ قانونی را نقص نکند الان به یک مغازه دستبرد زده بود و هر چه که در ان بود را دزدیده بود.در تونلی که به هارگوارتز میرفت باز هم هرمیون حرفی نزد فقط در اخر به هری گفت

"تو با چمدون برو من باید برم تو سرسرا تا یکی از معلما هم که شده منو ببینه"

هری هم سری تکان داد .هرمیون جلوتر که افتاد و از دید هری دور شد کم کم اشک ریختنش شروع شد . در سال دوم تحصیلش وقتی که به اتاق اسنیب دستبرد میزد هم خیلی ناراحت شده بود تا جایی که میخواست پیش پرفسور مگ گوناگال برود و اعتراف کند که از اتاق استادش دزدی کرده است.اما هری قبل از اینکه بخواهد وجدانش عذابش دهد به خودش نهیب زد که در این موقعیت احساس یکی از قوانین ممنوعه است.اینگونه عواطف به ضررش تمام میشد.گرچه او هم از این کار ناراحت میشد ولی وقتی به فکر کاری که به رون سپرده بود افتاد تمام این افکار موکول کرد به بعد از تمام شدن بازی.

 

 

 

رون تمریناتش را شروع کرده بود .خود هوراس اسلاگهورن بخاطر خبر روزنامه ترسیده بود و میخواست تا هر چه زود تر این جنگ تمام شود .برای همین به دروس  تئوری توجه ای نمیکرد.این مهم نبود که رون بتواند متنی رو از حفظ پیش ولدمرت بخواند ولی خیلی حیاتی بود که بتواند کسی را جلویش شکنجه دهد برای همین به تمرین دوئل مشغولش کرده بود .

رون  در اجرای طلسم ها ضعیف بود .طلسم های  رده سیاه قدرت  و تمرکز زیادی میخاستند .همچنین اولین اصل هم این بود که باید ذهنش را بسته نگه دارد و از ته دل بخواهد تا به فرد مقابلش ضربه بزند.همه اینها یک طرف و قدرتی که جلویش بود هم طرفی دیگر.هوراس اسلاگهورن با اینکه مدتها وجود جادوی سیاه در خودش را تکذیب میکرد حالا با قدرت زیادی از انها استفاده میکرد.مرتب رون را زیر شکنجه میگرفت .رون باید سپری را درست میکرد که جلوی این طلسم را بگیرد ولی قدرت زیاد طلسم های هوراس سپر او را از بین میبرد.در کوچکترین وقتی که پیدا میکرد سعی میکرد تا هوراس را طلسم کند ولی هوراس حتی برای خودش سپر هم به وجود نمیاورد.طلسم شکنجه رون یا خیلی ضعیف بود یا از اصولی که هوراس گفته بود تبعیت نمیکرد.رون زخمی برنداشته بود این طلسم برای به وجود اوردن زخم  نبود ولی دو بار زیر شکنجه بیهوش شده بود و بعد از کمی استراحت دوباره شروع کرده بود .در اخرین باری که هوراس او را زیر شکنجه گرفت خون زیادی بالا اورد.

استادی که تا به حال به او رفتار خوبی داشت و رون هم به او ازاری نرسانده بود الان انقدر رون را زیر شکنجه گرفته بود که بیهوش میشد یا خون بالا میاورد.

رون دیگر نتوانست مقاومت کند به محض قطع کردن طلسم روی دو پایش افتاد عصبانی شده بود فردی که جلویش قرار داشت استادش نبود یکی از مرگخواران بود و داشت او را  به ارامی میگشت .او از کسانی بود که موجب مرگ عمویش و چند تن دیگر از خانواده اش شده بودند.معلوم نبود اگر رون او را نکشد چند خانواده دیگر را هم داغ دار میکند.چند خانواده را بدون سرپرست بکند.چند بچه را یتیم یا انسانی را چشم به راه .باید به قیمت جانش هم که تمام شده او را از میان بردارد.او دیگر نباید زنده بماند.اینها افکاری بودند که رون سعی میکرد بیشتر و بیشتر در ذهن خودش پرورش دهد .هوراس چوبش را پایین اورده بود تا رون کمی استراحت کند همچنین مواظب بود تا کسی غافلکیرش نکند ولی رون اینبار جستی زد و قبل از اینکه هوراس اسلاگهورن بخواهد حرکتی کند طلسم شکنجه بسیار قویی بود که او را بر زمین زده بود و فریادش را بلند کرده است.داد و فریاد هوراس رون را به خودش اورد و طلسم را قطع کرد .به طرف استادش رفت و از زمین بلندش کرد و روی یک صندلی نشاندش .هوراس چندین بار با مجبور شده بود با رون همین کار را بکند ولی اینبار نوبت رون بود که حال هوراس را جا بیاورد.

اسلاگهورن بعد از چند دقیقه استراحت و خوردت کمی شکلات داغ شروع به خنده کرد .این خنده از کسی که همین حالا زیر طلسم شکنجه قرار گرفته باشد بعید به نظر میامد ولی او بخاطر موفقیت شاگردش خوشحال بود.کمی از معجون ساخته دست خودش را خورد و دوباره بلند شد.

"اماده ای رون دوباره شروع میکنیم."

"شروع میکنیم"

با باز شدن درب اتاق چوب های انها بجای همدیگر  به چارچوب در نشانه رفت .اگر هری سریعتر حرفی نمیزد دو جادوگر سیاه او را هم به زیر طلسم شکنجه میگرفتند.

"منم بابا منم هریم نوک چوباتونو به یه طرف دیگه بگیرین"

"میخاستم طلسمت کنم هری"

"من اماده بودم"

"پس چرا به بازی ما نمیپیوندی"

"با کمال میل"

چند دقیقه بعد هری بود که بخاطر درد طلسم از هوش میرفت

 

 

 

بعد از چند ساعتی که هرمیون به دیدن انها امده بود هری و رون کمی از جادوی سیاه و راه مقابله با ان را یاد گرفته بودند.هری و رون میتوانستند با تمایل به ضدمه زدن بعضی از طلسم های مخرب را که یاد گرفته بودند اجرا کنند.هوراس اسلاگهورن چند دقیقه  بشدت حمله میکرد بطوری که هری و رون مجبور میشدند دست از حمله خودشان بردارند و روی ساخت سپری که جلوی طلسم را بگیرد تمرکز کنند.هوراس هم بخاطر مدت درازی که تمرین نکرده بود سرعتش کم شده بود و چند بار جادوی شاگردانش زخمیش کرده بود ولی با امده هرمیون انها هم تمرینشان را قطع کردند و به بررسی اطلاعاتی که داشتند پرداختند.

"اینا زیاد به ما کمک نمیکنه ما هنوز باید چند باری از اسلیترینی ها بازجویی کنیم."

"اما اونا که همین  بعد از ظهر مدرسه رو ترک میکنند."

"خب اینم راه داره.باید کاری کنیم تا مگ گوناگال بترسه و دانشاموزا رو چند روز بعد بفرسته"

"والدین بچه ها خودشون میان میبرنشون"

"اره اونایی که مرگخوار نیستن میان میبرنشون ولی مرگخوارا خیالشون راحته که اسیبی به بچه هاشون نمیرسه"

"هری درست میگه اونا مطمئن هستن اگه قرار باشه اتفاقی هم بیفته  بچه هاشون اسیبی نمیبینند"

"فایده ای نداره .مگ گوناگال گفته هر طور شده بچه ها رو به خونه هاشون میرسونه"

"اگه راهی وجود نداشته باشه که قطار بخاد ازش رد شه؟اون وقت چی؟

منظورت چیه؟"

"اگه قطاری نباشه یا ریلی نباشه که قطار ازش عبور کنه چی؟"

"مدرسه از یه قطار دیگه استفاده میکنه یا همینو تعمیر میکنه اما بازم چند روزی طول میکشه"

"بنابراین..."

 

 

 

تمام بچه ها از قلعه بیرون امده بودند و با احتیاط به طرف استگاه میرفتند.کاراگاهان وزارت خونه و چند تا از اساتید مدرسه هم انها را بدرقه میکردند .همه از رفتن به خانهایشان خوشحال بودند حتی بچه های مرگخواران میخاستند که زودتر به خانه شان برگردند.

هیچ صدایی نه از داخل جنگل و نه از بچه ها بیرون میامد.همه منتظر یک درگیری بودند.کاراگاهان چوب دستیشان را بیرون اورده بودند و طلسمی را برای اینگونه شرایط در ذهنشان مرور میکردند.افراد سال هفتم و ششم هم چوب دستیشان را اماده نگه داشته بودند تا با بروز هرگونه خطر به وزارت خانه ای ها کمک کنند.بیشتر بچه ها ترسیده بودند و این  رفتار دیگران را نوید بخش یک حمله میدانستند.چند نفر هم از کناره جنگل حرکت میکردند تا  اگر افراد شنل پوشی را دیدند به بقیه خبر بدهند.تنها صدایی که میامد صدای خش خش برگ های خشگ و چمن بود که از زمین بلند میشد .افرادی که وزیر برای  این کار فرستاده بود دور تا دور دانش اموزان رو مانند سپری گرفته بود چند نفر هم  بین جمعیت بودند.همه منتظر کوچکترین نشانه ای بودند تا به طرفش طلسمی بفرستند.هر نشانه ای مانند یک اتش کوچیک یا یک چرقه یا نور طلسمی .اما انفجار کل قطار و ریلش در پانصد متر همه انها را شکه کرد.در اخر نشان سیاه ولدمورت بر فراز ایستگاه بلند شد و همه را بیشتر ترساند

کسی داد زد:

"همه برند تو قلعه"

اما همه قبل از این حرف به سمت جایی که ازش امده بودند میرفتند

هیچ کس دیگر به طرف قطار نرفت .حتی کاراگاهان باید از دانش اموزان  مراقبت میکردند برای همین نتوانستند به محل انفجار قطار بروند.

" همه به سمت قلعه"

"اما قطار مرگخوارا اونجا هستند "

"اره میتونیم بگیریمشون"

فردی که معلوم بود همه منتظر کسب تکلیف از او بودند سری تکان داد و گفت

"نه اول باید بچه ها رو به جای امنی برسونیم بعد با چند نفر به طرف ایستگاه میریم"

"اما .."

"دیگه اما و اخه نداره.ممکنه یه تله باشه"

"ولی ما تعدادمون کم نیست"

"اره ولی ممکنه که برای بچه ها باشه"

"حق با رئیسه اونا میخان تا ما به ایستگاه بریم و خودشون بیان کلک بچه ها رو بکنند."

دانش اموزان کوچکتر جیغ و داد میکردند .همه  مثل کله ای که گرگی ببیند به طرف در قلعه حرکت میکردند .هری و رون وهوراس اسلاگهورن هم  از طرف دیگری به هاگزمید میرفتند تا از انجا وارد قلعه شوند

 

"اخه اینم داستان بود که وقت شریفت رو گذاشتی برای خوندن این"

 

 

نوشته شده توسط یه اشنا در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |
 

 

 

فصل سه: روند بازی

 

 

 

 

ربودن هرمیون به دلایل زیادی بسیار راحت از اب در امد.

وجود نقشه غارتگر،کمک دابی در بیهوش کردن هرمیون،چمدان مودی و معجون تغییر شکلی که از غنائم اتاق اسنیب  بدست امده بود به دزدیدن هرمیون کمک زیادی کرده بود.

وقتی که هرمیون بعد از صبحانه از راهروی خلوتی به سمت برج گریفین دور میرفت خیلی ناگهانی بیهوش  در چمدان مودی افتاد و به اتاق نیازمندی انتقال پیدا کرد.

خشم دختر جوان بعد از بهوش امدن فوران کرد .حتی سعی در طلسم کردن دوستانش  داشت که با امادگی قبلی انها بجای چوب دستی جادویی تکه چوب خشکی  در دستان هرمیون جا گرفته بود.

وقتی که هرمیون بعد از چند بار امتحان کردن طلسم های متفاوت متوجه تغییر در چوب دستی اش شد ان را به طرف هری پرتاب کرد.

"اروم باش هرمیون تو مگه  موافقت نکردی که توی این راه کمکمون کنی "

"اره   اما نه اینطوری که منو تو مرکز اتهامات محفل قرار بدی من دیشب سه ساعت تموم داشتم به سوالای تکراری  اونا جواب میدادم."

"اره میدونم "

و به نقشه غارتگر که روی تختش گذاشته شده بود اشاره کرد

"اینم میدونی که بهم گفتن اگه سعی کردی با من تماس بگیری حالا با هر نحوی بهت بگم..."

"نمیخواد که پیغام های محفل رو بمن بگی .اونا اهمیتی ندارن"

"تو چی رون نمیخوای بشنوی درباره تو چی گفتن؟"

رون چند ثانیه به طرز برخورد خانواده اش با این قضیه فکر کرد اما در اخر جواب داد.

"نه خودم میدونم چی گفتن. تو از خودت بگو بالاخره اجازه دادن عضو محفل بشی؟"

هرمیون که این خبر را گذاشته بود برای سورپرایز کردن دوستانش  با تعجب پرسید:

"شما اینو از کجا میدونین؟"

"ناسلامتی ما برای همین کار بیهوشت کردیما"

"کله تو که مثل مال ما از سیب زمینی  درست نشده .خب نظرشون چی بود."

"قبول کردن اما مشروط به اینکه هر دستوری که بهم دادن  انجام بدم حتی اگه دلم با این کار راضی نباشه."

"عالیه هرمیون تو کمک بزرگی به ما و محفل میکنی."

بنظر میرسید خشم هرمیون بعد از اینکه در جریان اطلاعات بدست امده قرار گرفت ارام گرفته باشد و حالا با تعجب به دفتر چه کوچکی که حاوی اطلاعات ارزشمندی بود نگاه میکرد.

بعد از چند دقیقه که صرف خواندن دفتر چه توسط هرمیون شد بالاخره سرش را بالا اورد و با نگاهی پرسو ظن  ازشون پرسید:

"اینا رو از کجا اوردین؟"

جواب این سوال از پیش  اماده شده بود

"تا همینجا میتونم بهت بگم که از چند تا از همکلاسیای اسلیترینی مون سوالاتی کردیم اینا هم جواباییه که بهمون دادن"

"حالا دیگه نمیخواید منو در جریان کاراتون بزارید.شما  واقعیت رو نمیگید.شما نمیتونید تو این چند ساعت گذشته از چند تا اسلیترینی جند تا سوال پرسیده باسید."

"این اطلاعات از همون چند تا اسلیترینی که گفتی بدست اومده هرمیون ما دروغ نمیگیم"

"باشه قبول ولی  مطمئنید که اونا واقعیت رو گفتن معلوم نیست هر کدوم از این ادرس ها چه جایی میتونه باشه"

"نه اینطور نیست .دابی راستگویی دیشب اونا رو تایید کرده"

"اره اینقدر ترسیده بودن که نزدیک بود قلبشون بایسته"

"نکنه شما بهشون اسیب رسونده باشید.اگه اینکارو کرده باشین همین حالا میرمو جاتون رو به مگ گونگال میگم."

"تو این کارو نمیکنی چون نمیتونی .اصلا میدونی چطور به اینجا اومدی و اینجا کجاست.تو که با پای خودت نیومدی.اما میتونی برای جلب اعتماد محفل به میزان بالای کارایی که داری این دفتر چه رو بهشون بدی.درضمن اون اسلیترینی ها الان از ما سرحال تر و بهتر هستند."

هرمیون که جا خورده بود پرسید

"تو میخوای من اینا رو بدم به محفل؟"

"خب معلومه.همه ما باید به محفل کمک کنیم.همین حالا برو پیش مدیر و  بهش بگو که ما این  دفتر چه رو جا گذاشتیم"

"تو مطمئنی؟اگه اینا دروغ باشه محفل تو دردسر بدی میفته .بعضی از اینا توی وزارت خونه خیلی برش دارن.تو این همه اطلاعاتو از کی گرفتی؟"

"هم اتاقی های دراکو مالفوی دیشب مهمان ما بودن.چند تا دیگشون هم امشب مهمان هستند."

"اسامی مرگخواران،شغلی که در وزارت خانه دارن،ادرس ها حتی رمز ورود به هر خانه و تعداد نفرات داخل خانه با تمام جزییاتی که محفل برای حمله بهش احتیاج داره."

هرمیون با نیشخند پرسید:

"چهار نفر؟اون چهار نفر این همه اطلاعات داشتن؟"

"هر مرگخوار وظیفه داره برای ولدمورت عضوگیری کنه .الان مرگخوارا ده برابر افرار محفل هستن.هر کسی که افتخار مرگخوار شدن نصیبش بشه باید تا جایی که میتونه عضو گیری کنه حتی افرار خانوادشم باید بیاره توی بازی.این قانون بازیه.اینایی که میبینی همگی از اعضای خانواده اون چهار نفرن."

"اونا هم بهمین راحتی  اعضای خانوادشونو لو دادن که محفل بره دنبالشون نه؟"

"نمیشه گفت به همین راحتی.براشون زیاد هم راحت نبوده.ولی بالاخره  حرف زدن."

دوباره خشم هرمیون بخاطر نبودن در جریان بازی دیشب  فوران کرده بود.

"اونا رو شکنجه کردین و بعد  هم دابی حافظشونو پاک کرده اره؟"

"جمله دومت رو میتونم تایید کنم ولی اولی رو نه .ما اونا رو شکنجه نکردیم .نمیتونم بهت بگم که چطوری به حرف اومدن اخه این روش با روحیات تو سازگار نیست"

"اگه دیشب هم با ما بودی ما مجبور میشدیم بیهوشت کنیم"

"اگه اونا این همه اطلاعات داشتن محفل چرا تا حالا از بچه های مرگخوارا بازجویی نکرده"

"چون بیشتر افراد محفل ققنوس احمقند .اونا بیشتر به فکر اینن که از روشهای انسانی (ارشادی)با متهمان برخورد کنند و تا حالا از روش های درست بازجویی استفاده نکردند."

"در کل میشه اینطور گفت که بعضی افرار استعداد اقرار گرفتن رو ندارن ."

"که خوشبختانه ما جزو این افراد نیستیم"

هری که صبرش تمام شده بود پراند:

"محض رضای خدا این بحثو تموم کنید. ما فقط رفتیم از دوستای همکلاسیمون  چند تا سوال پرسیدیم اونا هم جواب دادن تمام"

چوب دستی هرمیون را بطرفش انداخت و هرمیون در هوا ان را گرفت

"عجله کن هرمیون .سریع برو پیش مدیر .هر چی زودتر بری اون راحتتر باور میکنه که تو حقیقتو میگی.حتما توی تمام جلسات محفل شرکت کن.توی اولین جلسه هم این طرح رو بده که محفل به یه زندان بزرگ احتیاج داره که از هم نظر تظمین  شده باشه.در ضمن توی تمام جلسات بازجویی شرکت کن.سعی کن یه عضو مفید برای محفل باشی."

قبل از اینکه هرمیون دوباره بتواند حرفی بزند بیهوش روی تخت افتاده بود.

"هرمیون برای سفیر  صلح شدن مناسبه .نظر تو چیه رون"

"من میگم الان تنها چیزی که احتیاج نداریم انجمن حمایت از اسیرانه"

"اماده شو باید اینبار یه نفرو کامل بدزدیم"

"منظورت چیه کامل بدزدیم مگه تا حالا ادم ربایی ما ناقص بوده"

"اره تا حالا هر کی رو میدزدیدیم ازاد میکردیم.این یکی رو باید برای مدت نامعلومی مهمون کنیم."

"رون که از این نقشه خوشش امده بود پرسید"

"این شخصی که این افتخار نصیبش شده کیه؟"

"معلم محبوب من پروفسور هوراس اسلاگهورن"

رون که برای اعلام امادگی ایستاده بود دوباره نشست.

"دیگه نه.هر نقشه ای همین الان رو کن.هری داری خستم میکنی.همین دوازده ساعت پیش منو هرمیون تو رو بفرستیم سنت مانگو.الان داری برای افراد محفل و ولدمورت نقشه میریزی.تو میخوای چکار کنی؟"

"الان وقتش نیست ما وقت نداریم ممکنه که برای دیر کردن حتی چند دقیقه مجبور بشیم چند ساعت رو منتظر بمونیم تا همراه هوراس خسته بشه و بره"

"نه تا نقشه کاملت رو به من نگفتی قدم از قدم بر نمیدارم"

هری که داشت در چمدان رو برای هرمیون باز میکرد دست از کارش کشید و رفت مقابل رون نشست.

"رون ما اینده سختی پیش رو داریم.من میخواستم اینو وقتی زمانش برسه بهت بگم اون موقع ممکنه تو این نقشه منو قبول نکنی .و من مجبور میشدم یکی دیگه رو برای این نقشه انتخاب کنم.اما  حتی اگه جوابتم منفی باشه تا اون موقع به من کمک کن.هر انتخابی که الان بکنی نمیخوام هرمیون یا هر کس دیگه ای در این باره چیزی بدونه.وقتش رسیده  بالاخره اونم از یه چیزایی دور بمونه.اون نمیدونه با این قضیه کنار بیاد.اینجا همه چیز تموم میشه.این انتخابی که میکنی میتونه روند بازی رو  موقتا قطع یا سریعتر کنه.من میخوام تا مدتی با ولدمورت بازی کنم

اون بدون افرادش کار خاصی رو انجام نمیده.من میخوام تا جایی که میتونم بهش ضربه بزنم.مثلا همین کاری که امروز کردیم و از این قبیل.مثلا ادرس افرادشو در اختیار محفل یا وزارت خونه قرار بدم.افرادی که در وزارت خونه داره رو لو بدم.حساب بانکی افرادشو خالی کنم.خونه هاشونو خراب کنم.تا جایی که توان دارم از هر جنبه ممکن اونا رو توی تنگنا قرار بدم.اون موقع تو وارد عمل میشی.منو با چند تا از اعضای محفل رو ناکار میکنی.زندانیایی که محفل داره رو ازاد میکنی .چند نفر رو به صورت غیر علنی میکشی و بعد میری ردای ولدمورت رو میپوسی و میگی پشیمونی و تمام اعتقادادت عوض شده و در خدمت گذاری اماده ای.خب تا اینجا سوالی نداری؟"

رون چانه اش را با دستش گرفته بود و ارنجش روی زانوانش بود .با همین شکل به هری زل زده بود از لای دندان های به هم چسبیده اش نالید:

"ادامه بده "

"بعد شروع میکنی به دستورات ولدمرت عمل کردن. شکنجه ،ویران گری،خراب کاری و حتی قتل.زمانی میرسه که ولدمورت میخواد برای تفریح یا تضمین وفاداری تو جلوش یه نفرو بکشی.اون شخص مطمئنا همون روز میمیره.پس زیاد اهمیتی نداره که ولدمورت اونو بکشه یا یکی از افرادش.ما هم با اطلاعاتی که بهت میدیم بهت کمک میکنیم."

"خب نتیجه چی میشه؟"

"خانوادت تو رو بعنوان خائن میشناسن.وزارتخونه حکم مرگتو امضا میکنه.محفل ققنوس دربه در دنبال مخفیگاه تو میکرده .هر کسی که پیدات کنه بهت حمله میکنه و اگه موفق بشه در جا میگشتت و روزنامه ها تو رو به عنوان قاتل و تبهکار  تحت تعقیب جزو افراد ولدمورت معرفی میکنن."

"نه منظورم اینه که چه ضرری برای دشمن فعلیمون داره؟"

"همه این کارا برای اون موقعست رون.اون موقع تو دست راست ولدمورت شدی.ولدمورت تمام کاراشو با  وفادارترین یارش در میون میزاره.هدف ما نابودی جاودانه ساز هاست وبعد نابودی ولدمورت.به غیر از یکی و اونایی که نابود شده ولدمورت از جای بقیه خبر داره.حداکثر زمانی که مشخص کردم اینه تا دو ماه دیگه باید زیر نظر هوراس اموزش جادوی سیاه ببینی.و بعد بری توی دارودسته ولدمورت.با اطلاعاتی که بهت میرسونیم  و استفاده از اونا اعتبارت خیلی سریع پیش ولدمورت بالا میره تا چند ماه بعدش تو باید جای اسنیپ رو براش بگیری.در اون زمان ما خونه پدرشو منفجر میکنیم.انفجاری که کل منطقه رو نابود کنه.وسیله این کار هم از مشنگ ها قرض میگیریم.اونا این ابزار رو اختراع کردن و به مراتب ازش استفاده کردن.وقتی که ولدمورت به محل انفجار بره و ببینه که حلقه ش گم شده به سرش میزنه بقیه رو هم وارسی کنه.و وقتی بره توی غار یه پیغام میبینه که توش نوشته شده "

"من  از هفت جاودانه ساز تو خبر دارم و میخوام یکی یکی نابودشون کنم .در اخر هم میام سراغ تو لعنتی."

"اون هم بالاخره مخش از سیب زمینی درست نشده.برای همین جاودانه ساز هاش رو به امن ترین جایی که میشناسه میبره یعنی پیش خودش.اون موقع است که کار تو به مهمترین قسمتش میرسه و بعد از اون کار تو تموم میشه.ما باید بعد از نابودی جاودانه ساز هاش کار خودش رو تموم کنیم.اگه تو بتونی پیش ولدمورت وفاداریتو ثابت کنی ممکنه که حتی اونا رو برای نگهداری پیش تو بزاره.همون طور که دفتر چه شو برای لوسیوس مالفوی داد.محفل،وزارت خونه،موجوداتی که قدرت جادویی دارن حتی ارواح رو هم باید قانع کنیم که فقط یه بار میتونیم حمله کنیم و اگر این فرصت از دست رفت کار ما بینهایت سخت میشه.ولدمورت شگست ناپذیر نیست .درسته که قدرتمنده ولی بازم جلوی افراد زیادی نمیتونه مقاومت کنه.اون یه جنگ تمام عیار میشه اگه ما بد عمل کنیم نفرات زیادی گشته میشن.اما اگه همه چی طبق نقشه من پیش بره دست راست ولدمورت که تو باشی قطع میشه و طرف ما رو میگیره.این کار جون هزاران نفر رو نجات میده.تعداد افراد ولدمورت  تا اون موقع خیلی زیاد میشه.غول ها اینفری ها دیوانه ساز ها و هر کسی رو که بتونن جمع میکنن.موجودات شریر خیلی راحت به اونا میپیوندن.صبر کن تا اطلاعات  بیشتری کیر بیاریم .من مطمئنم که هدف کنونی ولدمورت  به جذب نیرو خلاصه میشه.شاید تا یک سال دیگه بخواد حمله  کنه.هزاران جادوگر نیازه که جلوی  سپاه اونو بگیرن.اما ما یه برگ برنده داریم اونم تو یی.به محض نابود کردن جاودانه سازها تمام کسایی که اعلام امادگی کردن به مقر ولدمورت حمله میکنن.تو با قبول کردن این ماموریت کمک بزرکی به مردم میکنی.جان عده زیادی رو با اطلاعاتی که میفرستی حفظ میکنی. جای افراد ولدمورت رو لو میدی . و دوباره ازادشون میکنی.در اخر بزرگترین ضربه رو به ولدمورت میزنی.راه پر خطریه و هیچ تظمینی هم وجود نداره ممکنه  حتی وقتی که زندانی ها رو ازاد و پیش ولدمورت میبری اون در جا بگشتدت.ولی تنها راهی  که برای موفقیت داری اینه که جلوی ولدمورت و مرگخوارانش هنر نشون بدی.از اون طرف هرمیون باید توی محفل خودشو جا بده.محفل  بدون دامبل دور یه تجمع خیلی کوچیکه.و توی دست و پای ماست اما بعضی اوقات هست که مجبوریم محفل رو جلوی خودمون بگیریم.در حمله اخر هم به کمکش نیاز داریم.باید یه شبکه بوجود بیاریم بین محفل ولدمورت و وزارت خونه .تا زمان مقرر هر کدوم از اینها نقشه دیگری رو خنثی و اعتبارش افزایش پیدا میکنه.داستان اینه رون ما فرصت نداریم .همین حالا تصمیمتو بگیر بریم دنبال هوراس پیر تا به تو جادوی سیاه یاد بده یا نه؟"

رون که دقایقی به همین صورت نشسته و به حرفای هری گوش میکرد به طور ناگهانی  با چهشی ایستاد:

"تو دیوونه ای هری.

اگه قبول کنم مرگم نزیک خواهد بود.اونم نه یه مردن راحت و تمیز.احتمالا همون طور که با والدین نویل برخورد کردن با منم همون کارو میکنن.تو این داستانی که گفتی زندگی من  تو هر ثانیه تو خطره.وزارت خونه گاراگاها محفل مردم از همه بدتر ولدمورت اگه بفهمه کاسه ای زیر نیم کاسست  پوستمو میکنه.در اخر معلوم نیست جامعه منو قبول میکنه یا نه.تو دیوونه ای هری و من  دیوونه تر اگه قبول کنم.بقول خودت  مخ من باید از سیب زمینی باشه اگه قبول کنم."

دیگه کاملا جلوی هری ایستاده بود و صاف توی چشمان همدیگه نگاه میکردن.

"ولی متاسفانه هست.پس همه ی اینا  رو بیخیال بریم دنبال هوراس پیر"

وبا ست راستش هری رو برای بلند شدن کمک کرد

هرمیون که بعد از  افتادن شیشه ای در سرش به هوش امده بود در سکوت به حرف های دو دوستش کوش میکرد.

"پس فرق شما با ولدمورت چیه.شما ها هم مثل اون شیطانید"

هری  و رون با هم دستشان رو بالا بردن و محکم توس سر خودشون کوبیدن.وبا نگاهی جدی  به طرف هرمیو ن بازگشتند

"من انتخاب خودم رو کردم هرمیون تا اخر با هری هستم و از تصمیمم هم برنمیکردم"

"شما خانواده دارید دوستانی دارید که دوستتون دارن اینده دارید پس تکلیف اونا چی میشه"

هرمیون که برگریه گفته بود اینها رو گفت و به ارامی به اشک ریختنش ادامه داد.

"انگار تو هنوز ولدمورت رو نشناختی.هدف اون بقول تو شیطان فقط یه چیزه.گشتن تمام مشنگ ها و حکومت بر جادوگرا."

"اینایی که گفتی رو موکول میکنیم به بعد از تموم شدن بازی"

"رون تو پنچ تا برادر ویه خواهر داری پدرت مادرت  دوستانت اونا با این کار راضی نیستن.تو هری کسان زیادی هستند که دوستت دارن مردم عاشق توان و جینی اون چی میشه وقتی که صبح بهش گفتم تو و رون فرار کردین خوشحال شد.فکر کرد از این قضایا فرار کردی.الان منتظره که تو بری دنبالش"

هری و رون دیگه نتونستن جلوی خودشون رو بگیرن و زدند زیر خنده

جلوی هرمیون که ارام اشک میریخت هری و رون از شدت خنده دولا شده بودند

"افکار دخترانه همش همینه تو این بازی جینی جزو چیزاییه  که فکر کردن بهش به قیمت از دست دادن جان خودم و خودش و خیلیای دیگه میشه.اگر دامبل دور بخاطر اون خائن خودشو قربانی نمیکرد الان میتونست تو این بازی جون خیلیای دیگه رو نجات بده.بعضی وقتا لازم نیست جون خودتو برای دیگران بخطر بنداری در صورتی که زنده بودنت باعث نجات جان هزاران نفر میشه باید از کنار چند تا مورد کم اهمیت تر کذشت"

"اره این قانون بازیه که دامبل دور بهش اعتنا نکرد"

"قانون رو همیشه شخص قویتر مشخص میکنه و ولدمورت قبلا  قوانین رو ثبت کرده دیگه وقت اعتراض نیست.تو هرمیون با دادن این اطلاعات و اطلاعاتی که در اینده بهت میدیم باعث دستگیری کلی مرگخوار میشی که در نهایت رون تا دو ماه دیگه ازادشون میکنه.اگه میخوای کمک کنی به نقشی که توی این بازی داری فکر کن.خیال ولدورت از بابت جاودانه سازهاش راحته و مطمئنه که  حالا حالا ها نمیمیره.فقط ما سه نفر هستیم که از این جریان خبر داریم  امکان اعتماد کردن به هر کسی صفره . هر کسی ممکنه که یا از دشمنان ما باشه یا نتونه زیر شکنجه مقاومت کنه.سعی کن برای محفل یه عضو مفید باشی اگه خودتو توی بازی میبینی بدون که ما توی اتاق نیاز مندی ها هستیم.دست و صورتتو بشور و خیلی سریع برو پیش مدیر و بهش بگو این دفتر چه رو منو رون جا گذاشتیم .دست تو بوده و ما قبل از رفتن یادمون رفته ازت بگیریم.حرف دیگه ای ندارم."

هرمیون نگاهی به چهره های مصمم هری و رون کرد و دید اعتراضی نکند بهتره چون فایده ای ندارد.پس به سرعت از اتاق خارج شد.

"هی رفیق  سخنرانی خوبی بود"

"چند وقتیه که  دارم تمرین میکنم"

 

 

 

 

نوشته شده توسط یه اشنا در شنبه پانزدهم دی 1386 |
 


وقتی که رون و هری از زیر شنل نامرئی در اتاقی که برای مخفی شدن برای مدت نامعلومی طراحی شده بود خارج شدند هر دوشون خودشون را بر روی تخت هایی که بنظر بسیار نرم میامد انداختند.
"چرا مدرسه برای ما همچین تشکایی رو اماده نمیکنه هر چی باشه اونا میتونن از این اتاق نهایت بهره رو ببرند"
"فکر میکنم که بعضی از چیزایی که توی این اتاق بوجود میاد رو نمیشه به بیرون برد ."
"نظرت در مورد یه لیوان بزرگ اب کدو حلوایی چیه هری"
در دستان رون لیوانی سر پر از خاسته رون ظاهر شد.
رون با احتیاط به طرف در رفت ولی ارزوی زیاد از حدی کرده بود چون لیوانش دیگه جایی برای سر خوردن محتویاتش نداشت و مقداری از نوشیدنی رون روی زمین بدنبالش ریخته میشد.
وقتی که رون از در اتاق بیرون رفت و دوباره به داخل امد لیوانی در دستش نداشت
"به محضی که پامو از اتاق بیرون گذاشتم لیوان ناپدید شد"
"منم فکر میکردم که همچین اتفاقی بیفته"
"خب؟؟ "
"خب چی رون"
"خب الان برنامت چیه؟ "
"برنامه؟"
"تو بالاخره تو این هفته بیهوش نبودی درسته؟"
"معلومه که درسته"
"پس نقشه ای باید طرح کرده باشی "
"هری با بیخیالی و سریع جواب داد"
"برای الان نه"
"منظورت چیه نه"
"من نقشه ای ندارم"
رون با نگرانی داد زد
"پس من و تو از دست این همه ادم که چشماشون روی تو قفل شده فرار کردیم برای چی ؟اومدیم اینجا اب کدو حلوایی بخوریم"
وقتی که در جواب رون یه لیوان دیگه توی دستان هری ظاهر شد رون نگران تر و عصبانی تر شد
"میتونی چیه هری تو حتما باید برنامه ای برای الانمون داشته باشی"
"نگران نباش رون "
"من و تو فقط باید الان استراحت کنیم تو نوشیدنی نمیخوری رون حداقل تا..."
رون هم لیوانی رو ظاهر کرد و به طرف هری پرتابش کرد
هری مجبور شد غلتی بزند و در نتیجه محکم از روی تخت روی زمین افتاد
"هی نکنه میخوای بقیه عمرتو توی ازکابان بگذرونی ما الان در سخت ترین قسمت کار هستیم رون پس صبور باش"
"این سخت ترین مرحله کاره هری؟ تو داری از نوشیدنی که میخوری لذت میبری و در کمال ارامش روی نرم ترین تشکای هارگوارتز خابیدی اون وقت میگی که سخت ترین قسمت کاره؟"
"ما الان تنها کاری که میتونیم بکنیم صبر کردنه .صبر کردن برای اینکه باید اول از همه محفل از هارگوارتز بره بیرون تا ما بتونیم لوازم کارمونو فراهم کنیم .باید صبر کنیم تا هرمیونو به عضویت محفل در بیارن و همینطور ریتای عزیزمون چیزایی که بهش گفتیمو چاپ کنه و همینطور دابی اون کمد لعنتی رو به اینجا بیاره پس برای اینکه مخامون به سیب زمینی تبدیل نشه باید سر خودمونو گرم کنیم"
اونا هیچ وقت هرمیونو به عضویت محفل در نمیارن در ضمن در این موقعیت هارگوارتزرو به کلی خالی از محافظ نمیکنن"
"کارا درست میشه رون .نگران نباش"
"اگه نشد چی"
"مطمئن باش رون من یقین دارم که با ول کردن هرمیون محفل سعی میکنه روی اطلاعاتی که هرمیون داره دست بزاره .من مطمئنم برای اینکه هرمیون اطلاعاتی به اونا میده اونا هم در عوض با خاسته اش موافقت میکنن.من مطمنئنم که مخ هرمیون از سیب زمینی تشکیل نشده .پس حتما همچین درخاستی میده مسئله دیگه هم اینه که الان کل محفل داره فکر میکنه که جان عزیز من توی این اتاق راحت در خطره .برای همین هم بیشتر اعضا برای پیدا کردن من به مکانایی میرن که فکر میکنن ممکنه من اونجا باشم"
"خب فرض کنیم برای پیدا کرئن تو رفتن که اینطور شد چه نفعی برای ما داره"
"ما هم میتونیم با خیال راحت چند نفر رو به اینجا دعوت کنیم .ما از اطلاعات اونا استفاده میکنیم و دابی هم بعد از کار افکار ازار دهند شونو پاک میکنه"
"داره دوباره ازت خوشم میاد هری . حالا اون کیه هری"
"اون نه رون .انها"
"چند نفر؟ "
"معلوم نیست که چند نفر نصیب ما بشه.اما ما دنبال افرادی میکردیم که به دراکو مالفوی نزدیک بودن.که همشون از اسلیترین هستند."
"ما چه چوری میخوایم بریم اونجا و اونا رو به اینجا بیاریم ."
"میریم توی خوابگاهشون و بیهوششون میکنیم بعد طوری که کسی نفهمه میاریمشون اینجا.اینم پرسیدن داره"
"نه پرسیدن نداره ولی این رو باید بپرسم که چطور باید این کار رو کنیم که هیچ کس بویی نبره و کسی هم نتونه جلوی ما رو بگیره"
"یکی از قسمتای سخت بازی همینه باید صبر کنیم تا دابی بیاد"
"اره خیلی طولش داده "
"بعد از ده دقیقه که به استراحت و خوشی گذشت دابی با کمد بزرگی و وسایل درهم و برهمی ظاهر شد"
"خوش اومدی دابی منتظرت بودیم"
"دابی نقشه اینه..."
وقتی که دو جادوگر و جن اماده شدند هری دوباره نگاهی به نقشه غارتگر کرد
"حدثت درست بود هری .از اعضایی که ما میشناسیم فقط مگ گوناگال و چند تا از معلم ها توی قلعه هستن .بیشترشون هم با هم توی دفتر دامبل دورن.هرمیونم باهاشونه"
"مودی چی؟"
."اون توی دفتر اسنیپیه.فکر کنم که از این به بعد بیشتر وقتشو اونجا باشه .داره دفتر اسنیپو میکرده"
"اول از همه باید بریم پیش اون"
"اون دیگه مثل دانش اموزا نیست هری ما قدرت اینو نداریم که باهاش در بیفتیم"
"رون تا حالا فکر کردی که ما چه طوری میخوایم کسایی رو که مد نظر داریم رو بیهوش به اینجا بیاریم
"پس تو داری 5 گالیون در هفته خرج میکنی برای چی.دابی حتما میتونه این کارو انجام بده"
"تو زیادی روی قدرت دابی تکیه کردی رون.ما به وسایل مودی احتیاج داریم .شرط میبندم که حداقل چمدونشو با خودش داره"
"اره من دیدم که داره چمدونشو طلسم میکنه که کوچیکتر بشه.اخه از در اتاق تازه اش داخل نمیرفت.میدونی اون کدوم اتاق رو انتخاب کرده هری.دفتر اسنیپ رو"
"خوبه.عالی شد. ما به اتاقی که توی چمدونشه احتیاج داریم و همینطور دو تا شنل نامرئی کننده .من مال خودمو دارم ولی دیگه "هردومون بسختی زیرش جا میشیم.یکی برای تو یکی هم برای هرمیون "
"نکنه میخوای اون اشغالا رو توی چمدون زندونی کنی"
"نه من نه . ما میخوایم این کارو بکنیم"
بعد از ده دقیقه دیگه که به امادگی و هماهنگی رسیده بودند
هری رون زیر شنل نامرئی به طرف سرداب ها راه افتادن.چون دیر وقت بود کسی جز اشباح در راهرو ها دیده نمیشد
وقتی که سه راهرو تا اتاق اسنیپ فاصله داشتند هری زیر لب گفت
"دابی الان وقتشه"
دابی توی راهرو با صدای کمی ظاهر شد و وقتی که دستی رو در هوا به بجهت اتاق اسنیپ دید به طرف انجا به ارامی حرکت کرد
بعد از حدود سی ثانیه دابی دوباره ظاهر شدو به ارامی گفت
"هری پاتر اقای مودی بیهوش شدند"
"عالیه"
وقتی که هری برای بار هزارم به نقشه نگاه کرد و از نبود هیچ کسی مطمئن شد شنل رو از روی سر خودش و رون برداشت و به سرعت به طرف دفتر رفتند
"متوجه تو نشد که "
"نه قربان من منتظر موندم تا چشم جادویی به جای دیگه ای خیره بشه .وقتی که بهوش بیایند فکر میکنن که طلسم محافظی که روی یکی از کتابا بوده بهش صدمه زده"
"عالیه از این بهتر نمیشه .دیدی گفتم همه چی درست میشه رون. ما خیلی شانس اوردیم همه چی عالیه"
"اول از همه باید دنبال شنل نامرئی کننده بگردیم."
"فکر میکنم که همیشه مودی یه شنل یدکی همراه خودش داشته باشه"
وقتی که یکی یکی قفل های چمدان عجیب مودی رو باز میکردن یه شنل پیدا کردن
"این باید همون یدکی باشه هری ."
"اره درسته"
و همینطور که به مودی نزدیک میشد میگفت
"من اگه جای یه ادم شگاگ مثل مودی بودم شنلمو همیشه توی جیبم نگه میداشتم"
و با بررسی جیب های هایش بالاخره به شنلی که دنبالش بود را پیدا کرد
"رون هر چی کتاب و دستنویس از اسنیپ و مودی هست رو توی چمدون خالی کن منم دنبال معجون های اماده میکردم در اینده بهشون احتیاج پیدا میکنیم"
"دابی تو میتونی از این کتاب چند تا مثل خودش درست کنی"
"بله قربان"
"عالیه.پس شروع کن ما به حجم زیادی از کتاب احتیاج داریم"
و کتابی که همراه خودش اورده بود رو در دستان دابی گذاشت
کمتر از پنچ دقیقه بعد اتاقی که در چمدان بود با حجم زیادی از کتاب و شیشه هایی که با طلسمی نگهدارنده نگه داشته شده بودند پر شده بود
در این فاصله دابی هم کوهی از کتاب درست کرده بود که هیچ کدامشان با دیگری دیگه مو نمیزد
"دابی میخوام چنان اینجا رو اتیش بزنی که در عرض چند ثانیه تمام اینجا به خاکستر تبدیل بشه .من و رون مودی رو میبریم بیرون توی راهرو . تو پیشش بمون وقتی که تمام اینجا خاکستر شد بهوشش بیار.اگه کسی ازت پرسید که چه اتفاقی افتاده بگو داشتی نظافت میکردی که دیدی از اتاق اسنیپ داشته دود بلند میشده و وقتی که مودی رو دیدی اونو اوردی بیرون.باشه دابی"
"بله هری پاتر "
"ممنونم دابی من نمیدونم اگه تو نبودی ما باید چکار میکردیم .اگه جادو گرا ها از قدرت های جن ها نمیترسیدن زندگی شون خیلی راحت تر پیش میرفت.وقتی که کار ها رو تموم کردی بیا به اتاق نیاز مندیها
و با طلسمی چمدان رو که زیر شنل نامرئی کشیده شده بود و فقط قسمتی ازش معلوم بود پوشیده شده بود رو بلند کرد
"رون من چمدون رو میارم تو حواست به نقشه باشه وقتی که محتویاط چمدون رو در اتاق نیاز مندی خالی کردیم میریم دنبال اسلیترینی ها"
____________________________________

با وجود نیروهای جادویی دابی و کمک نقشه غارتگر و شنل نامرئی کننده انها براحتی از دری که دابی برایشان باز کرده بود گذشتند و چهار هم اتاقی دراکو مالفوی را دزدیدند.کراب ، گویل و دو نفر دیگر که مطمئنا مالفوی انها را برای اینکه هم اتاقی اش بودند وارد گروه خودش کرده بود و احتمال مرگخوار بودن والدین انها خیلی زیاد بود.دابی با دستور هری میتوانست از قدرت های جادوییش کمال بهره را ببرد. برای همین براحتی با پشکنی چمدان که الان زندانی برای همکلاسی های هری و رون بود را به اتاق نیاز مندی ها برد .هری و رون هم در کمال ارامش در زیر شنل نامرئی کننده و با استفتده از نقشه غارتگر به اتاق نیاز مندی ها برگشتند .
اتاقی که برای زندانی ها درست شده بود شامل یک قفس بزرگ میشد که در هوا به وسیله زنجیری که به سقف بسته شده بود تاب میخورد و چهار دوست دراکو مالفوی در ان بیهوش افتاده بودند.
با استفاده از توانایی دابی در به وجود اوردن اجسام هری دستور داد تا بعضی از تکه های بدن و اعضای داخلی و بیرونی بدن انسان را درست و در اطراف اتاق و قفس بخش کند .
همچنین مقدار زیادی از مایعی که به خون شباهت داشت را در زیر قفس ریختند .
به اسلیترینی ها معجون توهم زا خوراندند.همه چیز در کمال هنرمندی اماده میشد تا بتوانند از چهار بچه هفده ساله جواب سوالاتشان را بگیرند نور اتاق بشدت کم شده بود و دور تا دور قفس و دیوار ها با مشعل هایی تزیین شده بود و با نوری که به دیوار ها میانداختند و رنگ و حالت دیوار به نظر میرسید که انها در غار خوفناکی زندانی شده اند .همچنین رون در زیر شنل نامرئی کننده چند دقیقه ای را در بیرون از اتاق ایستاد و هری در داخل اتاق مشغول فریاد کشیدن شد وقتی که مطمئن شدند حتی با بلند ترین فریاد ها طلسم ضد استراق سمع اتاق از بین نمیرود شروع به کار کردند.
چند سر بریده شده روی میز درست در جلوی قفس بچشم میخورد که از قبل از کنده شدن از بدن هایشان به گروه اسلیترین تعلق داشتند.
همچنین ابزارهایی که برای شکنجه طراحی شده بود در جای جای این سرها فرو شده بود.دابی براحتی در کمتر از ده ثانیه انها را بهوش اورد و در تاریکی اتاق بهمراه هری و رون مخفی شد .
____________________
به محض بیدار شدن متوجه موقعیت شدند و به وارسی قفس پرداختند ولی به هر جایی که نگاه میکردند چیزی جز اجزا داخلی بدن نمیدیدند .
با برخورد به هر چیزی فریادی از ترس میگشیدند کم کم ترس بر انان غلبه کرد و با ضربه میخاستند قفس را از هم باز کنند .حتی خاستند خودشان را وجود داشتن هیکل های درشت از لای میله ها عبور دهند و ناکام ماندند.
معجونی که خورده بودند باعث میشد که همه چیز وحشتناک اتاق را متحرک ببینند.بعشی از اشیا اتاق را میدیدند که به حالت حمله تکان میخورند.لب هایی که شگافته شده بودند تکان میخوردند و ناله میکردند . دستها به انان اشاره میکردند . کودال خونی که در زیر پاهایشان بود قل قل میکرد همچنین صدایی که رون از خودش در میاورد ترس انان را افزایش میداد.
بالخره متوجه نور ضعیفی که نوک یک چوبدستی تابیده میشد شدند .کسی که داشت نزدیک میشد کسی جز هری پاتر همکلاسیشان نبود در حالی که در دستانش سه چشم انسان را میچرخاند و صدای تهوع اوری را ایجاد میکرد.
از ترس چیز هایی که دیده بودند همشون حالت تهوع گرفته بودند و از ترس بلایی که منتظرشان بود چیزی نمیگفتند.
وقتی که رون هم از درون تاریکی بیرون امد سر بریده شده ملیسنت باستروود را روی میز در نزدیکی زندانیان نکون بخت گذاشت و به هری گفت
"اعصابم رو بهم ریخت هر سوالی که ازش میپرسیدم رو جواب نمیداد."
"چون که من زبونش رو قبلا در اورده بودم "
رون تفی انداخت و چاقویی رو محکم در سری که اورده بود فرو کرد
کراب با دیدن سر بی تن ملیسنت دوباره بیهوش شد.اما بقیه از ترس چیزی که میدیند و چیزی که انتظارشان را میکشید صدایشان هم در نمیامد و منتظر بودند که ببینند هری پاتر و رونالد ویزلی از انها چه میخواهند . تمام چشمان سر های روی میز از حدقه بیرون امده بود و روی میز گذاشته شده بود.
"از خواب ناز بیدار شدید نه.چند دقیقه دیگه ارزو میکنید که ای کاش بیدار نمیشدید ."
رون نگاهی به زندانیان انداخت و نیشخندی زد.
"خوبه حالا بهتر میشه تصمیم کیری کرد که نوبت کدومشونه."
"نه ولش کن شاید اینا حرف زدن."
"ببینید کثافتا فقط یه بار بهتون میگم .ما به اطلاعاتی راجب اربابتون احتیاج داریم .ادرس خونه .رمز ورودی نقشه ساختمان مکان سختمان راه های مخفی و هر اطلاعاتی که از بقیه میدونید .تمام خانواده شما مرگخوار هستند و ما ادرس اونا رو میخواهیم.این اشغالایی که میبینید حرفی نزدند سکوت کردند و به این روز افتادند.برای ما هیچ کاری نداره که شما رو هم بفرستیم پیش اونا ."
"اما اگه حرف بزنید ما قول میدیم که ازادتون کنیم که هر جایی خاستید برید و ما هم باهاتون کاری نداشته باشیم."
ترس در تمام وجودشان رخنه کرده بود و مغزشان کار نمیکرد.
رون از فرصت استفاده کرد .تکه چوب خشکی که قبلا اماده کرده بو را برداشت و رو به گویل گرفت ."کروشوا."این را بلند داد زده بود
و نعره گویل بود که گوش را کر میکرد.رون با این چوب طلسمی نکرده بود ولی معجون توهم زا اثر خودش را گذاشته بود و باعث میشد مغز گویل اینطور فکر کند که رون او را شکنجه میدهد .
رون چوبش رو به طرف دیگری گرفت خاست طلسمی را بخاند که بحرف امد.
"میگم میگم .هر چی بخواهید فقط با من کاری نداشته باشید."
کراب هم که با فریاد گویل به هوش امده بود و حرف دوستش را شنید خاست شروطی بگذارد.
"اگه همه چی رو بهتون بگیم قول میدید که ازادمون کنید."
"ما روی حرفمون هستیم اگ شما حقیقت رو بگید من میزارم هر جا خاستید برید"
کراب با صدایی که از شدت ترس میلرزید گفت
"چی میخوای بدونی ؟ "
______________________
سه ساعت بعد وقتی که هوا روشن شده بود . ارشد های اسلیترین چهار نفر را پیدا کردند که تا خرخره هر چه میتوانستند خورده بودند و هنوز حالشان جا نیامده بود و از شب گذشته هیچ خاطره ای نداشتند.
هری و رون در اتاق نیاز مندی ها که از موفقیتشان در شب گذشته خوشحال بودند در حال تنظیم اتاق و غنایم و اطلاعاتی بدست امده بودند.
اطلاعات ارزشمندی راجب ادرس مرگخاران به دست امده بود.تعداد افراد داخل هر خانه .چه کسانی در خانه بودندو همینطور رمز ورود به هر خانه که با وجود اینها میشد براحتی وارد خانه شد.
"ما الان ادرس خونه هایی رو داریم که ساکنانش همگی طرف ولدمورت هستند.ولی نمیتونیم به اونجا بریم"
و اهی از حصرت کشید
"اونا رو نمیشه مثل این چهار تا منگل دستگیر کرد .این دیگه خودکشیه .حتی قدرت دابی هم نمیتونه کمکمون کنه.ما به بن بست خوردیم هری"
هری همان طور که داشت اسامی روی بطری ها را مورد بررسی قرار میداد حواب داد
"به بن بست خوردیم؟هنوزم راهی هست که بشه اونا رو بدزدیم"
"اره ولی از کی؟تو میخوای اونا رو از ولدمورت بدزدی.جایی که اونا زندگی میکنند توسط کلی طلسم محافظت میشه"
"ادامه بده"
"فرض کن ما رفتیم داخل .اگه کوچکترین تکونی بخوریم که منجر بشه حواس یکی به ما جلب بشه کلی مرگخوار میریزند سرمون.تو در میان مرگخوار ها خیلی معروفی .مطمئنم ولدمورت هم جایزه خوبی به کسی میده که تو رو بتونه دستگیر کنه."
"کج نرو رون.ما اونا رو از ولدمرت نمیدزدیم از حفل ققنوس میدزدیم .اونا مرگخوار های رده بالا نیستن اما از هم قطاراشون خبر دارن .ولدمرت به اونا اهمیتی نمیده برای همین کسی زیاد به فکر محافظت ازشون نیست .خودشونم اینقدر قدرتمند نیستن که بتونن جادو های دفاعی رو کار بزارن .محفل میتونه خیلی راحت بدون اینکه اسیبی ببینه به اونجا حمله کنه و اونا رو دستگیر کنه .فقط به کمک ما احتیاج داره که هم ادرس رو بهشون میدیم.دزدیدن از محفل برای ما خیلی راحتر از دزدیدن از وادمورته .هر چی باشه ما یه عامل نفوذی توی محفل داریم.
رون که چیزی حدود یکی دقیقه بعد از زوایای مختلف به این نقشه فکر کرد با خنده گفت:
هی مرد تو همون دیوونه ای نیستی که دوازده ساعت پیش منو هرمیون تصمیم گرفتیم بفرستیمش سنت مانگو؟
هری هم در جواب خندید
"وقتشه بریم هرمیون رو هم بدزدیم"


پایان فصل دوم
هیچ کس هنوز منو نشناخته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ at_wits_end at_wits_end at_wits_end at_wits_end
ای نامردا idea idea idea idea
خب بیخیال
لطفا کسی ملا نکته گیر نشه بخواد بره دنبال غلط املایی بکرده at_wits_end at_wits_end at_wits_end at_wits_end

نوشته شده توسط یه اشنا در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 |

 

باور کنید یادم رفته بود که دارم داستان مینویسم

بیا اینم جایزه یاداوری

قسمت اول از فصل دوم

اسمش رو هم وقتی کل فصل تموم شد میگم

 

 

 

وقتی که رون و هری از زیر شنل نامرئی  در اتاقی که برای مخفی شدن برای مدت نامعلومی  طراحی شده بود خارج شدند هر دوشون خودشون را بر روی تخت هایی که بنظر بسیار نرم میامد انداختند.

"چرا مدرسه برای ما همچین تشکایی رو اماده نمیکنه هر چی باشه اونا میتونن از این اتاق نهایت بهره رو ببرند"

"فکر میکنم که بعضی  از چیزایی که توی این اتاق بوجود میاد رو نمیشه به بیرون برد ."

"نظرت در مورد یه لیوان بزرگ اب کدو حلوایی چیه هری"

 در دستان رون لیوانی سر پر از خاسته رون ظاهر شد.

رون با احتیاط به طرف در رفت ولی ارزوی زیاد از حدی کرده بود چون لیوانش دیگه جایی برای سر خوردن محتویاتش نداشت و مقداری از نوشیدنی رون روی زمین  بدنبالش ریخته میشد.

وقتی که رون از در اتاق بیرون رفت و دوباره  به داخل امد لیوانی در دستش نداشت

"به محضی که پامو از اتاق بیرون گذاشتم لیوان ناپدید شد"

"منم فکر میکردم که همچین اتفاقی بیفته"

"خب؟؟ "

"خب چی رون"

"خب الان برنامت چیه؟ "

"برنامه؟"

"تو بالاخره تو این هفته بیهوش نبودی درسته؟"

"معلومه که درسته"

"پس نقشه ای باید طرح کرده باشی "

"هری با بیخیالی و سریع جواب داد"

"برای الان نه"

"منظورت چیه نه"

"من نقشه ای ندارم"

رون با نگرانی  داد زد

"پس من و تو از دست این همه ادم که چشماشون روی تو قفل شده فرار کردیم برای چی ؟اومدیم اینجا اب کدو حلوایی بخوریم"

وقتی که در جواب رون یه لیوان دیگه توی دستان هری ظاهر شد رون نگران تر و عصبانی تر شد

"میتونی چیه هری تو حتما باید برنامه ای برای الانمون داشته باشی"

"نگران نباش رون "

"من و تو فقط باید الان استراحت کنیم تو نوشیدنی نمیخوری رون  حداقل تا..."

رون هم لیوانی رو ظاهر کرد و به طرف هری پرتابش کرد

هری مجبور شد غلتی بزند و در نتیجه محکم از روی تخت روی زمین افتاد

"هی نکنه میخوای بقیه عمرتو توی ازکابان بگذرونی ما الان در سخت ترین قسمت کار هستیم رون پس صبور باش"

"این سخت ترین مرحله کاره هری؟ تو داری از نوشیدنی که میخوری لذت میبری و در کمال ارامش روی  نرم ترین تشکای هارگوارتز خابیدی اون وقت میگی که سخت ترین قسمت کاره؟"

"ما الان تنها کاری که میتونیم بکنیم صبر کردنه .صبر کردن برای اینکه باید اول از همه محفل از هارگوارتز بره بیرون تا ما بتونیم  لوازم کارمونو فراهم کنیم .باید صبر کنیم تا هرمیونو به عضویت محفل در بیارن و همینطور ریتای عزیزمون چیزایی که بهش گفتیمو چاپ کنه و همینطور دابی اون کمد لعنتی رو به اینجا بیاره  پس برای اینکه مخامون به سیب زمینی تبدیل نشه باید سر خودمونو گرم کنیم"

اونا هیچ وقت هرمیونو به عضویت محفل در نمیارن در ضمن  در این موقعیت هارگوارتزرو به کلی خالی از محافظ نمیکنن"

"کارا درست میشه رون .نگران نباش"

"اگه نشد چی"

"مطمئن باش رون من یقین دارم که با  ول کردن هرمیون  محفل سعی میکنه روی اطلاعاتی که هرمیون داره  دست بزاره .من مطمئنم برای اینکه هرمیون اطلاعاتی به اونا میده اونا هم در عوض با خاسته اش موافقت میکنن.من مطمنئنم که مخ هرمیون از سیب زمینی تشکیل نشده .پس حتما همچین درخاستی میده مسئله دیگه هم اینه که الان کل محفل داره فکر میکنه که جان عزیز من توی این اتاق راحت در خطره .برای همین هم بیشتر اعضا برای پیدا کردن من به مکانایی میرن که فکر میکنن ممکنه من اونجا باشم"

"خب فرض کنیم  برای پیدا کرئن تو رفتن که اینطور شد چه نفعی برای ما داره"

"ما هم  میتونیم با خیال راحت  چند نفر رو به اینجا دعوت کنیم .ما از اطلاعات اونا استفاده میکنیم و دابی هم  بعد از کار  افکار ازار دهند شونو پاک میکنه"

"داره دوباره ازت خوشم میاد هری . حالا اون کیه هری"

"اون نه رون .انها"

"چند نفر؟ "

"معلوم نیست که چند نفر نصیب ما بشه.اما ما دنبال افرادی میکردیم که به دراکو مالفوی نزدیک بودن.که همشون از اسلیترین هستند."

"ما چه چوری میخوایم بریم اونجا و اونا رو به اینجا بیاریم  ."

"میریم توی خوابگاهشون و بیهوششون میکنیم بعد طوری که کسی نفهمه میاریمشون اینجا.اینم پرسیدن داره"

"نه پرسیدن نداره ولی این رو باید بپرسم که چطور باید این کار رو کنیم که هیچ کس بویی نبره و کسی هم نتونه جلوی ما رو بگیره"

"یکی از قسمتای سخت بازی همینه باید صبر کنیم تا دابی بیاد"

"اره خیلی طولش داده "

"بعد از ده دقیقه که به استراحت و خوشی گذشت دابی با کمد بزرگی و وسایل درهم و برهمی  ظاهر شد"

"خوش اومدی دابی منتظرت بودیم"

"دابی نقشه اینه..."

وقتی که  دو جادوگر و جن اماده شدند هری دوباره نگاهی به نقشه غارتگر کرد

"حدثت درست بود هری .از اعضایی که ما میشناسیم فقط مگ گوناگال و چند تا از معلم ها توی قلعه هستن .بیشترشون هم با هم توی دفتر دامبل دورن.هرمیونم باهاشونه"

"مودی چی؟"

 ."اون توی دفتر اسنیپیه.فکر کنم که از این به بعد بیشتر وقتشو اونجا باشه .داره  دفتر اسنیپو میکرده"

"اول از همه باید بریم پیش اون"

"اون دیگه مثل دانش اموزا نیست هری ما قدرت اینو نداریم که باهاش در بیفتیم"

"رون تا حالا فکر کردی که ما چه طوری میخوایم کسایی رو که مد نظر داریم رو بیهوش به اینجا بیاریم

"پس تو داری 5 گالیون در هفته خرج میکنی برای چی.دابی حتما میتونه این کارو انجام بده"

"تو زیادی روی قدرت دابی تکیه کردی رون.ما به وسایل  مودی احتیاج داریم .شرط میبندم که حداقل چمدونشو با خودش داره"

"اره من دیدم که داره چمدونشو طلسم میکنه که کوچیکتر بشه.اخه از در اتاق تازه اش داخل نمیرفت.میدونی اون کدوم اتاق رو انتخاب کرده هری.دفتر اسنیپ رو"

"خوبه.عالی شد. ما به اتاقی که توی چمدونشه احتیاج داریم و همینطور  دو تا شنل نامرئی کننده .من مال خودمو دارم ولی دیگه "هردومون بسختی زیرش جا میشیم.یکی برای تو یکی هم برای هرمیون "

"نکنه میخوای اون  اشغالا رو توی چمدون زندونی کنی"

"نه من نه . ما میخوایم این کارو بکنیم"

بعد از ده دقیقه دیگه که به امادگی و هماهنگی  رسیده بودند

هری  رون زیر شنل نامرئی به طرف سرداب ها راه افتادن.چون دیر وقت بود کسی جز اشباح در راهرو ها دیده نمیشد

وقتی که سه راهرو تا اتاق اسنیپ فاصله داشتند هری زیر لب گفت

"دابی الان وقتشه"

دابی توی راهرو با صدای کمی ظاهر شد و وقتی که  دستی رو در هوا به بجهت اتاق اسنیپ دید به طرف انجا به ارامی حرکت کرد

بعد از حدود سی ثانیه دابی دوباره ظاهر شدو به ارامی گفت

"هری پاتر اقای مودی بیهوش شدند"

"عالیه"

وقتی که  هری برای بار هزارم به نقشه نگاه کرد و از نبود هیچ کسی مطمئن شد شنل رو از روی سر خودش و رون برداشت و به سرعت به طرف دفتر رفتند

"متوجه تو نشد که "

"نه قربان من منتظر موندم تا چشم جادویی به جای دیگه ای خیره بشه .وقتی که بهوش بیایند فکر میکنن که طلسم محافظی که روی یکی از کتابا بوده بهش صدمه زده"

"عالیه از این بهتر نمیشه .دیدی  گفتم همه چی درست میشه رون. ما خیلی شانس اوردیم همه چی عالیه"

"اول از همه باید دنبال شنل نامرئی کننده بگردیم."

"فکر میکنم که همیشه مودی یه شنل یدکی همراه خودش داشته باشه"

وقتی که یکی یکی قفل های چمدان عجیب مودی رو باز میکردن یه شنل پیدا کردن

"این باید همون یدکی باشه هری ."

"اره درسته"

و همینطور که به مودی نزدیک میشد میگفت

"من اگه جای یه ادم شگاگ مثل مودی بودم شنلمو همیشه توی جیبم نگه میداشتم"

و با بررسی جیب های هایش بالاخره به شنلی که دنبالش بود  را پیدا کرد

"رون  هر چی کتاب و دستنویس از اسنیپ و مودی هست رو توی چمدون خالی کن منم دنبال معجون های اماده میکردم در اینده بهشون احتیاج پیدا میکنیم"

"دابی تو میتونی از این کتاب چند تا مثل خودش درست کنی"

"بله  قربان"

"عالیه.پس شروع کن ما به حجم زیادی از کتاب احتیاج داریم"

و کتابی  که همراه خودش اورده بود رو در دستان دابی گذاشت

کمتر از پنچ دقیقه بعد اتاقی که در چمدان بود با حجم زیادی از کتاب و شیشه هایی که با طلسمی نگهدارنده نگه داشته شده بودند پر شده بود

در این فاصله دابی هم کوهی از کتاب درست کرده بود که هیچ کدامشان با دیگری دیگه مو نمیزد

"دابی میخوام چنان اینجا رو اتیش بزنی که  در عرض چند ثانیه تمام اینجا به خاکستر تبدیل بشه .من و رون مودی رو میبریم بیرون توی راهرو . تو پیشش بمون وقتی که تمام اینجا خاکستر شد بهوشش بیار.اگه کسی ازت پرسید که چه اتفاقی افتاده بگو  داشتی نظافت میکردی که دیدی از اتاق اسنیپ داشته دود بلند میشده و وقتی که  مودی رو دیدی اونو اوردی بیرون.باشه دابی"

"بله  هری پاتر "

"ممنونم دابی من نمیدونم اگه تو نبودی ما باید چکار میکردیم .اگه جادو گرا ها از قدرت های جن ها نمیترسیدن زندگی شون خیلی راحت تر پیش میرفت.وقتی که کار ها رو تموم کردی بیا به اتاق نیاز مندیها

و با طلسمی چمدان رو که زیر شنل نامرئی کشیده شده بود و فقط قسمتی ازش معلوم بود پوشیده شده بود رو بلند کرد

"رون من چمدون رو میارم تو حواست به نقشه باشه وقتی که محتویاط چمدون رو در اتاق نیاز مندی خالی کردیم میریم  دنبال اسلیترینی ها"

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط یه اشنا در جمعه هفتم دی 1386 |

بالاخره کسی پیدا نشد که منو بشناسه نه

ای نامردا این همه من فعالیت ضد سایت و ضد نویسنده کردم اخرش دو روز که رفتم همه منو یادشون رفت

خب اینم از ادامه فصل یک

بالاخره یک رو تموم کردم

و اخر نوشتن اسم مورد نظرم رو انتخاب کردم

اسم این فصل از کتاب بازی رو میزارم شروع بازی

متاسفانه  بیشتر توضیحی نمیدم خودتون برید ادامه رو بخونین

 

 

 

حالا هری روبه روی ریتا ایستاده بود و قفس به اندازه واقعیش در امده بود

"من اول با تو پیمان میبندم بعد رون و هرمیون .هرمیون میشه لطفا این کارو انجام بدی"

بعد از گذشت ده دقیقه حالا هر چهر نفر انها به یکدیگر متصل شده بودند و ریتا از پیش انها رفته بود تا کاری رو که بهش محول شده بود را انجام دهد.

"اون زنیکه دیگه نمیتونه پشت سر ما چیزی بگه مگه اینکه ما تاییدش کرده باشیم .وهمچنین خیلی کارا میتونه برای ما بکنه."

سکوت خوابگاه انها رو در بر گرفته بود هر کدام منتظر فرد دیگیری برای ادامه توضیح داشتند.که  در با صدای تق بلندی باز شد و مودی مگگوناگال و ریموس و موندانگاس فیلچر اماده باز شد و چوب دستی هاشون افراد مقابل رو نشونه گرفته بودند.

سکوتی که شگسته شده بود دوباره برای چند ثانیه ادامه پیدا کرد.

ریموس لوپین بالاخره به حرف امد.

"شما کی هستین و با بچه ها چکار کردین؟

"این خود ماییم پروفوسور"

"ثابت کن بگو کی  توی سال  پنچم تحصیلش اسنیب رو از مچ پا اویزون میکنه؟"

هری که میخاست زود تر از این شرایط ازاد شود دیگر ادامه نداد که اگر اسنیب خودشو جای من معرفی میکرد میتوانست جواب این سوالو بده برای همین با خونسردی جواب داد

"کار بابام بود و من اینو توی قدح اندیشه دامبل دور دیدم"

"اینجا چه خبره چرا درو قفل کردین"

"اه اگه منظورتون جلسه ما سه نفر هستش باید بگم که شماها درست در وسط جلسه درو شگستین  .محفل با تازه واردی که با زور به داخل جلسه میاد چکار میکنه پروفوسور"

"ما برای امنیت خودت به اینجا اومدیم هری نویل به ما خبر داد که هر کاری میکنه نمیتونه درو باز کنه و از اتاق هم صدای ضعیفی به گوش میرسه"

"خب درسته وقتی در با جادو قفل میشه هر کسی نمیتونه به راحتی اونو باز کنه و فکر میکنم که طلسم استراق سمع هرمیون داره ضعیف میشه."

"من مشکلی نمیبینم توی این جلسه ولی میشه  بپرسم شما  اینجا چکار میکنین دوشیزه گرانجر."

"من  به عیادت هری اومده بودم اون چند روزه که حال زیاد خوبی نداره"

"چرا به بیمارستان نرفتی پاتر"

"من که مریض نیستم پروفسور من فقط  ..."

"بهر حال وجود شما توی خوابگاه پسرا خلاف قوانین مدرسه است از شما میخام که فورا اینجا رو ترک کتید"

"اگه شما اجازه بدین ما داریم روی خاسته پروفسور دامبل دور بحث میکردیم  و هنوز هم  بحث ما به نتیجه نرسیده"

این حرف هری گوش های انها را تیز کرد

مودی هم  که از لحظه ورودش به اتاق حرفی نزده بود شروع به صحبت کرد

"و میشه بپرسم خاسته ایشون چی بوده"

ایشون به من اجازه داده بودن تا بعد از مرگش هم به اتاقش برم ".و به سرعت اضافه کرد" با دوستانم"

"و چه چیزی اونجا منتظر شماست"

"هنوز نمیدونیم ما هم داشتیم راجب همین قضیه بحث میکردیم"

باشه باشه ادامه بدین و اگر چیزی فهمیدین هم به ما بگین و شما هم  بعد از پایان جلسه اتاق رو ترک کنید"

چهار تازه وارد از در خارج میشدن که هری با صدای نسبتا بلندی داد زد

"موندانگاس میشه لطفا تو همینجا بمونی راجب قضیه ای باید باهات صحبت کنم"

نگاه نگران موندانگاس با دیگران گره خورد و بالاخره به حرف امد."با من چکار داری هری"

"حالا که اینجا هستی میتونی به ما کمک کنی .من میخواستم  یه نامه برات بفرستم که به دیدنم بیای . تنها فرقش اینه که من نمیتونم  الان ازت پذیرایی کنم"

"باشه هری ماندانگاس  بعدا توی دفترم میبینمت"

"وقتی از در خارج شدند هری اشاره ای با سر مرد تازه وارد را دعوت به نشستن کرد"

و خودش به ارامی برگ پوستی کهنه ای را از  داخل چمدانش بیرون کشید و به دیوار مقابلش چشمکی زد

الستور مودی هم از طرف دیگر دیوار  لعنتی فرستاد و انجا را ترک کرد

رون به طرف موندانگاس برگشت

"راحت باش ما فقط میخواهیم گپی با هم بزنیم مگه نه هری"

هری هم با سر تایید کرد .در حال که دوباره روی تخت مینشست ماندانگاس به حرف امد

"گوش کن هری اگه میخوای در مورد وسایلی که من از خونه سیریوس برداشتم حرف بزنی باید بگم متاسفم من همشو فروختم  و پولشو خرج کردم من الان هیچی ندارم "

"احمق نشو مرد تو کسی نیستی که به همین راحتی و توی زمان خیلی کم این همه پول رو خرج کنه تو حتی حساب بانکی هم نداری من ناراحت نیستم که چند تا از وسایل خونه مادر سیریوس رو فروختی ."

رون و هرمیون سعی میکردن  هیچ مداخله ای نکنندتا خود هری ادامه دهد

"الان که فکرش رو میکنم میبینم که باید ازت ممنون باشم که اون اشغالا رو فروختی.تو الان پول خیلی زیادی از اونا بدست اوردی مگه نه "

ماندانگاس فیلچر پیشانیش رو که الان خیس عرق شده بود  خشک کرد "بله هری تو درست میگی من  اعتراف میکنم که اونا رو فروختم "

"پس چرا سهم منو به من ندادی"

"خیلی خوب پس منو اینجا دعوت کردی تا سهمتو از من بگیری مگه نه"

"نه من پولی نمیخوام"

قیافه مرد میانسال که  تقریبا داشت برای کم شدن پول هایش  و برگرداندن  انها برنامه ریزی میکرد دوباره  از هم باز شد

"در عوض میخوام   برای من یه خونه بخری در هر کجای انگلستان که باشه هر چه  ارومتر بهتر"

"خونه خونه ریموس منو میکشه نه نه من این کارو نمیکنم  اگه محفل بفهمه که من تو رو تو چه خطری میندازم ..."

اروم باش و از چیزی نترس اگه به هری کمک کنی  میتونی به محفل بگی که اون ازت سهم طلاهایی رو خاسته که تو از بابت فروش وسایل خونه سیریوس فروختی "

"درسته تو هم میتونی بگی که چون پولی نداشتی خونه خودت رو به ما دادی فکر نکنم که هیچ کدام از اعضای محفل تا حالا خونه تو اومده باشن "

"خب این وسط چی کیر من میاد"

هری ابرویی بالا انداخت

"سهم من از قیمت یه خونه کوچیک خیلی بیشتره .تو فقط یه خونه برای من پیدا کن تا حسابمون صاف بشه"

موندانگاس که به عواقب کار و از خشونت اعضای محفل میترسید گفت "خدای من اونا منو میگشن"

"نه اگه بهشون بگی من تو رو به مرگ تهدید کردم"

چشمان رون برقی زدند

"هی ماند اجازه میدی طلسمت کنم اینجوری خیلی هم طبیعی میشه"

قبل از اینکه فیلچر کاملا از روی صندلی و پشت میزی که نشسته بود بتواند بلند بشه طلسم رون به سینه اش خورد و محکم به دیوار کوبانده شد

هری با نیشخند اشاره ای به خون کنار لب ماندانگاس کرد و گفت

"حداقل حالا تو رو نمیکشن"

"باشه هری تو بردی

خونه رو برای کی میخای"

"همین الان من مطمئنم که تو مخفیگاهای زیادی داری"

"باشه من جایی رو در نظر دادم که طلسم فیدلیوس روشه"

"عالیه ولی تو باید قول ناشکستنی ببندی که ادرسشو به کسی ندی"

"اگه اینکارو کنم حساب بین ما صاف میشه"

هری دستش رو دارز کرد و با ماندانگاس دست داد

"مطمئن باش حتی ممکنه که ما دیگه همدیگه رو نبینیم . لطفا ادرس اونجا رو یاداشت کن"

ده دقیقه بعد هری گفت:

"برات ارزوی موفقیت دارم رفیق و شب بخیر"

"نوری قرمز رنگ و بعد ماندانگاس فیلچر بیهوش روی زمین افتاده بود"

رون و هرمیون از این کار هری  شگفت زده شده بودند  و تا چند ثانیه هیچ کدامشان حرفی نزدند

"معلوم هست چکار داری میکنی هری"

"همه چی به تصمیم الان شما بستگی داره  من نمیخوام رودر رو با ولدمورت بجنگم چون اینطوری به راحتی شگست میخورم اما اگه من بتونم با کلک اونو ضعیفتر کنم و بهش ضربه بزنم...."

"لازم نیست ادامه بدی هری من با توام"

"عالیه  تو چه کار میکنی هرمیون"

"تو میخوای چکار کنی هری"

"من زیاد کاری انجام نمیدم ولی این راه  خطر های زیادی داره که ممکنه هر کدوممون  زخمی یا گشته بشیم یا مجبور بشیم  بگشیم من به شما ها احتیاج دارم اینو اعتراف میکنم ولی وجود شما یعنی خطر برای خودتون و خانوادتون حالا انتخاب با خودته"

"من باهات میام هری کجا میخوای بری"

"منظورت اینه که توی این راه به من کمک میکنی"

بله

"عالیه پس همین الان راه  میفتیم"

"الان مگه تو نمیخوای به خونه عموت بری هری "

"معلومه که نه درسته که دامبل دور ازم خاسته برم اونجا ولی بعد از هفده سالگیم دیگه اونجا امن نیست .طلسم کسی هم که میمیره دیگه  کار نمیکنه .اونجا الان برای من از همه جا بیشتر خطرناکه"

"هری تو که نمیخوای به خونه ماندانگاس بری"

"چرا من فقط یه بار میرم اونجا "

"منظورت چیه فقط یه بار"

"هرمیون تو که توقع نداری  من تو خونه ای زندگی کنم که تمام محفل  مواظبشن یا دنبالش میکردن"

"خب پس چرا میری اونجا هری"

"عقلتونو بکار بندازین بچه ها من یه هفته تموم رو این قضیه فکر کردم"

"مگه من با ماندانگاس پیمان نبستم که اون نمیتونه مکام اون خونه رو لو بده"

"خب درسته ولی اونا میتونن با تعقیب اون جای خونه رو پیدا کنن"

"درسته ولی اونا اول شروع میکنن با ماندانگاس بحث کردن که جای خونه شو نشون بده ولی اون بهشون توضیح میده که با من قول ناشگستنی بسته برای همین اونا شروع میکنن  به تعقیبش بصورتی که حتی خودش هم نفهمه برای اینکه پیمانش با من بهم نخوره اون سعی میکنه که با نادیده گرفتن کسایی که دنبالش هستن به خونه ی قدیمیش بره ولی اون دیگه خونه رو نمیبینه . خود این کار به ما فرصت میده که توی نقشه هامون خیلی جلو بیفتیم.چون با این کار محفل رو چند روزی به تعقیب ماندانگاس میسپاریم"

"اینجا رو اشتباه کردی هری .من هنوز به این نقشه تو اعتقادی ندارم .مگه اون  ادرس خونشو نداره هری"

"پس من دارم 5 گالیون در هفته خرج میکنم برای چی؟"

و نگاه  رون  و هرمیون به جن خانگی که دقایقی نادیده گرفته شده بود برگشت

"تو که نمیخوای..."

"چرا من میخوام  این کارو بکنم .دابی قدرت اینو داره که  اون قسمت از حافظه ماندانگاس رو که شامل ادرس میشه پاک کنه ."

رون با شگفتی  از دابی پرسید

"تو میتونی این کارو بکنی دابی؟"

دابی که بالاخره مورد توجه قرار گرفته بود به وجد امده بود با صدای جیغ مانندی داد زد

"بله دابی این کارو میکنه دابی میتونه این کارو بکنه "

"خب شروع کن دابی میخوام فقط اون قسمت از حافظهشو پاک کنی که شامل این ادرس میشه"

و کاغذی که ماندانگاس بهش داده بود را نشانش داد

دابی به سرعت دستش رو روی سر ماندانگاس گذاشت و بعد از چند ثانیه با شوق گفت" دیگه همیچین جمله ای توی  ذهنش وجود نداره"

"عالیه دابی تو بازم کمک بزرگی به ما کردی"

"خب  حالا چی میشه منظورم اینه که میخوای چکار بکنی"

"بیشترین استفاده از کمترین امکانات"

رون و هرمیون نگاهی به  یکدیگر انداختند و بعد هر دو منتظر توضیح بیشتری از هری شدند

اما توضیح دیگری نشنیدند

"هرمیون تو از حالا واسطه مخفی ما هستی به محفل و ریتا اسکیتر .یادت باشه  ما به تو پیشنهاد دادیم که به ما ملحق بشی ولی تو با خواسته ما موافقت نکردی.شب بخیر"

قبل از این که بدن بیهوش هرمیون به زمین برخورد  کند رون پشتی نرمی برایش ظاهر کرده بود

"یادم باشه که  تو رو هم از این به بعد به عنوان دشمن فرض کنم ممکنه منو هم یه جایی بیهوش کنی"

"نگران نباش رون ما اوقات خوشی رو نخواهیم داشت الان امن ترین جا برای هرمیون در مرکز محفله که این  به ما هم کمک بزرگی میکنه دابی لطفا وسایل من و رون رو به اتاق نیازمندی بیار.راستی  یه کمد توی اتاق دامبل دور هست که چند تا شیشه و یه قدح اندیشه توشه اونم  برامون بیار به اتاق نیازمندی.اونجا میبینمت"

نوشته شده توسط یه اشنا در یکشنبه دوم دی 1386 |
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير مي کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي, گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداري کرد.
وقتي کارش تمام شد گدا, که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد, و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم, هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!."
"مي توان گفت: نيکي و بدي دورروي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است

 

بگو ایول شانس

دانشجو کیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کلمات تشکيل دهنده :

درس بخون
آويزون مباش

نق
نزن
شوخي نکن
جو گير نشو
ورزيده باش
 

دانشجو کيست ؟

 

 

از ديد مسئولين بالا مقام دانشگاه :

 - مهمترين رکن يک دانشجوي نمونه ، پرداخت به موقع  شهريه است .
- در مرحله اول ثبت نام دو چيز کافيست اول پذيرفته شدن و دوم فيش واريزي شهريه ، بقيه مدارک باشه براي بعد ( پول مهمه )
- دانشجو فردي است که بايد به موقع و قبل از استاد سر کلاس حضور داشته باشد .
- نگاه او قبل از کلاس به کفشهايش و در کلاس به جزوه هايش باشد .
- فاقد هر گونه آرايش ظاهري ، باطني ، داخلي و خارجي باشد .
- از خونه مستقيم بره داخل کلاس و بعد از کلاس مستقيم بره خونه .
- هر چي استاد و مسئولين دانشگاه گفتن بگويد چشـــــــــــم .
- کاري به کار کسي نداشته باشه و کلا" چيکار داره که کي به کي يا با کي تا کي چيکار داره !!!
- اگر دانشجويي مذکر با دانشجويي مونث در محيط دانشگاه هم کلام شد بايد به کميته انضباطي مراجعه نموده و توسط منضبطين اونجا جيز شوند .
- پسرا اينور،  دخترا اونور در غير اينصورت جيــــــــــــــز
 

از ديد اساتيد محترم و زحمتکش : ( من ارادت ... )

 

- سر کلاس سکوت رعايت شود .
- سوالات سخت مطرح نشود .
- هر کس بيش از 4 جلسه غيبت کند بي تربيت ميباشد در نتيجه حذف .
- کسي تيکه نيندازد .
- افراد آخر کلاس ، نديد حذف
- تقلب = مرگ
- پروژه شما کپي است ، نمره بي نمره
- نمره باقالي نيست که آخر ترم بين دانشجويان پخش شود بنابراين درس بخونين .
 

از ديد دانشجويان پسر ( بيکاراشون ):

 ( درتمامي موارد مثبت انديشي فراموش نشود لطفا" )

 

- عشق است دوران دانشجويي مخصوصا" اگه يک شهر ديگه باشي
- شهريه رو که بابا جوني ميده خرجمونم که خدا ميرسونه
- شب با بر و بچس بريزيم دور هم و تا صبح بگيم و بخنديم
- کلاسهاي صبح براي خالي نبودن عريضه ( يا غريزه !! ) است ، روم به ديفال سگ ميره کلاس . ( نديد بگيرين اين اصطلاحي عاميانه در عين حال نا درست ميباشد )
- ساعتهاي سرو وعده هاي غذايي >>>> شام : ساعت 3 صبح به بعد – صبحانه : اگه بيدار بوديم ساعت 12 يک تيکه نون به خاطر رفع بوي نامطبوع دهان ميلنبانيم . – نهار : خدا خير بده دانشگاه که حداقل يک سلف داره و هر چند غذاش به رستورانهاي شهرمون نميرسه !! ولي شکمتو براي چند ساعتي پر ميکنه .
- مواد غذايي زمان دانشجويي : قليون هلو نعناع ، تخمه ، مرغ همسايه ،  تخم مرغ ( همسايه )  ، سيب زميني ، سوسيس ، قليون اينسري با طعم ليب سيمو ( سيب ليمو غني شده ) ، انواع کنسروجات ، نون بسته اي کپک زده  و انواع ترشيجات خونگي
- تفريحات سالم : قليون - .... بازي ( فرض کنين حکما" مار و پله منظورمه !! ) -  ... بازي ( دخترانه فکر کنين ، عروسک بازي منظورمه ) -  کشتي ( از فرنگي و آزاد گرفته تا کشتي چوخه و کشتي کج ) ، اس ام اس بازي ( معمولا" طرف اس ام اس داخل خوابگاه دختران يافت ميشود ) - خدا خير بده ايرانسل که وقت خالي دانشجويان پر کرده و براي رفع خستگي و فراقت از بار سنگين درسها با طرح بنفشش ميتوني از بوق ساعت 12 تا خود 6 فکتو نرمش بدي - قبل از رفتن دانشگاه حدود يک ساعت از وقتهاي  باطله جلو آينه ميگذره و اينجا موها و ريش و سبيل تازه روييده بسيار نمايان شده و دقت و تمرکز بيشتري لازم دارن – آب بازي تفريح سالمي هست که در هر خونه اي جاي خاص خودش داره و باعث تميزي و شادابي روحيه دانشجويان شرکت کننده ميشه – در زمانهاي گذشته دانشجويان هفته اي يک بار براي خلاص شدن از يکنواختي و ايجاد تنوعي در برنامه هاشون مراسم جر دادن داشتن که خوب الان به خاطر تورم و خارج شدن از زندگي غار نشيني  کمتر از اين مراسم ديده ميشه و تقريبا" به منسوخجات پيوسته . مراسم به صورت خيلي ناگهاني و پنهاني شروع ميشد به اين صورت که زير پوش و يا پيراهن همخونه اي عزيز جرانده*  ميشد و به محض روي دادن چنين اتفاقي همگي بايد خودشون آماده جريده*  شدن ميکردن و آروم به کمک دوست ديگر جرانده*  ميشدن  و در اينجا دوستاني که مقاومت ميکردن غير از هدف اصلي که پيراهن و معمولا" زيرپوششون بود جاهاي ديگرشون هم مورد تجريد* قرار ميگرفت و منجرد* ميشد ( * صرفهاي مختلف جـــر بر وزنهاي مختلف )
- مراسم قبل از خواب که بعضي وقتها جلو خواب گرفته و يا آسيبهاي جسمي خطيري در پي دارن . ( منظورم همون بالش بازي و يا نمونه غير انساني اون به وجود آوردن چندين طبقه انساني و يا لحاف تشکي  بر روي اولين نگون بختي که خوابش ببره )
- ضبط و نوارها و سي ديهاي مختلف خوانندگان هم که از نون شب واجب تره .
- حرکات موزوني که گاها" به صورت سمبل در اومده و داخل کلاسهاي درس هم نمايان ميشه .
 

 

عوايد و دست يافتهاي اين گروه در طول  و آخر ترم :

- نمرات درخشان
- سوز عاشقي
- سينه اي پر آه و پردود
- لباسهايي مستاجر*
- لوازم منزلي که گوياي وقايعي تاريخي هستند که در طول اين دوران به سرشون اومده از قبيل سوراخهاي فراوان و دور سوخته  به خاطر زغال قليون ، رنگهاي زرد آثار چاي و آبهاي مخصوص مراسم ، موهاي فراوان به علت ريزش شديد موها و پشمونجات
- اعضا و جوارحي مصدوم به علت درگيريهاي مختلف
- فراگيري آشپزي مخصوصا" از نوع ماکاروني و پلوتن ( تن ماهي + برنج)
- زخم معده
- بي خوابي مفرط و جغد گونه
- گوش گرفتگي ( طرح بنفش )
- مرض شست گرفتگي ( به علت تعدد اس ام اس )

 

 

چه بسر ما میاد خدا میدونه

میگن پرسیدن عیب نیست ندانستن عیبه

برو بابا تو این دوره زمونه کی جرات سوال داره

متن زیر رو بخونین خودتون متوجه میشید

چیزی که این سوال ها را اینقدر پیچیده کرده این است که یک پاسخ اشتباه ممکن است یک دعوای طولانی مدت را به وجود آورده و در بعضی موارد منجر به طلاق شود. به نمونه های زیر توجه کنید:
1- "به چی فکر می کنی؟" مطمئنا پاسخ مناسب به این سوال چیزی جز این نیسـت: "ببخشید اگه ناراحتت کردم، عزیزم، فقط داشتم به این فکر می کردم که تو چه خانم فوق العاده، با ارزش، با ملاحظه، باهوش و زیبایی هستی و من چقدر خوش شانس هستم که تو را در کنار خود دارم." این سوال به طور حتم افکار درونیتان را برای خانم فاش نمی کند. به عنوان مثال ممکن است شما در آن موقع در حال فکر کردن به یکی از موارد زیر بودید:
الف) بیس بال
ب) فوتبال
ث) چقدر چاق شدید
ج) خانم زیباتر است یا شما
د) اگر شما مردید پول بیمه را چطور خرج می کند
پاسخ مناسبی که به این پرسش داده شده برگرفته از کتاب "ازدواج با بچه ها" نوشته ال باندی است. این اتفاق درست زمانی روی داد که همسر ال، "پگی" به او گفت: "میخواهم بدانی که..." و ال هم گفت "بیشتر ترجیح می دهم حرف بزنم تا فکر کنم."
سوال دیگری که تنها یک پاسخ مثبت دارد و هزاران جواب منفی عبارتست از:

2- "منو دوست داری؟" پاسخ مناسب به این سوال "بله" است. کسانی که میخواهند کمی استادانه تر عمل کنند می توانند بگویند: "بله عزیزم." پاسخ های اشتباه شامل موارد زیر می شود:
الف) فکر کنم اینطور باشه
ب) اگه بگم آره خوشحال می شی؟
ث) بستگی داره منظورت از دوست داشتن چی باشه
ج) فرقیم می کنه؟
د) کی؟ من؟

3- " به نظرت من چاقم؟" پاسخ مردها باید به این سؤال مطمئنا " نه، البته که نیستی" باشد و بعد هم باید به سرعت اتاق را ترک کنند. موارد نادرست عبارتند از:
الف) نه چاقی نه لاغر
ب) در مقایسه با کی؟
ث) یکم وزنت زیاده ولی بهت می یاد
ج) من خانم های چاق تر از تو هم دیده ام
د) چی گفتی؟ من داشتم به بیمه نامت فکر می کردم

4- "فکر می کنی اون خانم از من زیباتره؟" "اون خانم" می تواند هر کسی از نامزد قبلی شما گرفته، تا یک عابر که شما آنچنان به او خیره شده اید که باعث یک سانحه اتومبیل می شوید، و یا یک هنر پیشه ای که در یک فیلم بازی می کند، باشد. در هر شرایطی پاسخ درست این است: "نه، تو خیلی زیباتری" پاسخ های اشتباه شامل موارد زیر می شوند:
الف) زیباتر از تو نیست، اما زیبایی های خودش را دارد
ب) نمی دونم آدم باید زیبایی رو چطوری دسته بندی کنه
ث) آره، ولی شرط می بندم که شخصیت تو از اون خیلی بالاتره
ج) فقط از این نظر که از تو جوانتر و لاغر تره
د) می توني دوباره سوالت رو تکرار کنی؟ من داشتم به بیمه نامت فکر می کردم

5- "اگر من بمیرم تو چه کار می کنی؟". پاسخ مناسب: "محبوب من، اگر تو به طور ناگهانی چشم از جهان ببندی زندگی دیگر برای من هیچ معنایی نخواهد داشت و خودم را زیر چرخ های اولین کامیونی که ببینم می اندازم." همانطور که در چند خط بعدی می بینید، مشاهده خواهید کرد که یک پاسخ نا بخردانه شما را تا کجاها میشکد:
خانم: عزیزم، اگر من بمیرم تو چه کار می کنی؟
آقا: چرا عزیزم؛ خوب معلومه خیلی ناراحت می شم.
خانم: دوباره ازدواج می کنی؟
آقا: نه معلومه که نمی کنم
خانم: دوست نداری ازدواج کنی؟
آقا: خوب دوست که دارم
خانم: پس چرا ازدواج نمی کنی؟
آقا: خیلی خوب، دوباره ازدواج می کنم
خانم: تو این کار رو می کنی؟
آقا: بله
خانم پس از یک مکث طولانی) باهاش توی تخت من می خوابی؟
آقا: خوب آره، فکر کنم همچین کاری کنم
خانم:خوبه، حالا فهمیدم، لابد میذاری لباس های من رو هم بپوشه؟
آقا: فکر کنم اگه بخواهد بهش اجازه بدم
خانم: (با سردی) واقعا؟! حتما جای عکس های من رو هم با عکس های او عوض میکنی؟
آقا: آره فکر کنم کار درستی باشه
خانم: این طوریه؟ آیا بهش اجازه میدی که با چوب گلف من بازی کنه؟
آقا: نه عزیزم آخه اون چپ دسته!!!!


بگو ایول تا دنیا بهت بگه ایول

نوشته شده توسط یه اشنا در شنبه یکم دی 1386 |

اینبار هری از کوره در رفت

گفتم چه چوری اومدی تو قلعه هواست به موقعیتت باشه تو الان تو قفس جغد من  زندانی هستی چطوره که تو رو به عنوان شام ببرم به جغد دونی

و لبخندی شیطانی صورتش رو در بر گرفت

دابی

جن خونگی به محض ظاهر شدن تعظیمی کرد به گونه ای که تا قبل از بلند شدنش  متوجه حضور اشخاصی که توی اتاق هستند نشد

سلام هری پاتر دابی خیلی خوشحاله که ارباب اونو صدا کرده هری پاتر هر خاسته ای داشته باشه دابی میتونه انجام بده

و به محض بلند کردن سرش سه دانش اموز دید که ریتا اسکیتر مشهور را در قفسی که مطمئنا برای نگهداری جغد ها نگهداری میشد زندانی شده است

دابی جیغ زد

جادوگر دروغ گو

دابی  که مقابل هری ایستاده بود غیب شد و در قفس روی شانه زن جوان ظاهر شد و صورت ریتا رو جنگ میانداخت

ولم کن حیوون بی شعور اه ه

ریتا جیغ میکشید و بخاطر نداشتن چوب دستی سعی میکرد با دستانش جن خونگی رو از روی شونه اش بردارد

ولش کن دابی

به محض اینکه این جمله از دهان  هرمیون خارج شد ریتا بخاطر ازاد شدن دستان جن خونگی اونو از روی گردنش بلند کرد و خواست به  میله های قفس بکوباند که دابی در دستانش غیب شد و چیزی جز برخورد محکم  ریتا به قفس نداشت.

اون جادوگر بد ذات توی روزنامه شما رو دروغ کو معرفی کرده قربان اون گفته که شما  ارباب دامبل دور رو از برج انداختین پایین

صبر کن دابی تند نرو من تو رو برای کاری  صدا کردم

دابی که حرف هری رو شنیده بود با شوق بالا پرید و گوشهایش که بخاطر عصبانیتش از زن روزنامه نگار خوابیده بود دوباره  به مانند شاخ روی سرش بلند شدند

دابی هر کمکی که بتونه برای  هری پاتر انجام میده قربان

من میخوام بدونم که الان کار داری

این حرف حال دابی رو زیر و رو کرد جن خانگی با ناراحتی جیغی زد 

 

نه هری پاتر وقتی که  ارباب دامبل دور فوت کردند دابی از مدرسه هارگوارتز رفت ولی هیچ کس به دابی کاری نداد

حاضری برای ما کار کنی دابی منظورم من رون و هرمیون هستش

هرمیون دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره

نه هری من کاملا با اسیر کردن دابی مخالفم اون الان یه جن ازاده گوش کن دابی  هیچ کس دیگه نباید تو رو برده کنه تو...

صبر کن هرمیون من نمیخوام ازادی دابی رو ازش بگیرم

هرمیون  بر سر هری داد زد

احمق کودن پاک عقلت رو از دست دادی بعد از اینکه یه هفته با هیچ کس حرف نزدی و مثل دیوونه ها از این اتاق لعنتی بیرون نیومدی حالا هم این زنیکه رو که کیر انداختی انکار نمیخوای اونو به مزارت خونه تحویل بدی همین حالا من میرم  برای  اقای ویزلی جغد میفرستم که ما یه مهاجر غیر قانونی رو دستکیر کردیم من مدارکی رو نگه داشتم که اینو ثابت میکنه.

ریتا با نیشخند گفت "منظورت همونایی بود که توی چمدون زیر تختت نگه داشته بودی "

و بلافاصله یادش امد که در چه موقعیتی قرار گرفته چون سه طلسم  از سه جهت بهش برخورد کردند و او هم سه بار محکم به قفس برخورد کرد

هری داد زد

پس تو به خوابگاه هرمیون هم رفتی این جرمتو زیاد تر میکنه

توی گثافت توی اتاق من بودی

متاسفانه هرمیون من فکر نکنم ریتا چیزی از اون مدارک جا گذاشته باشه

خب برسیم سر بحث خودمون

من نمیخوام دابی رو برده کنم اون الان یه جن ازاد هست و من هم دوست ندارم بر خلاف میلش عملی کنم ولی میخوام در عوض حقوق هفتگی دابی برام کارهایی رو انجام بده هرمیون هر کسی احتیاج به کار داره مگه نه دابی

دابی با شوق بالا پرید و موافقتش رو اعلام کرد

قربان دابی میتونه برای شما کار کنه شما هر کاری بخواهید میتونه انجام بده

عالیه دابی دست بده به شیوه ما جادوگرا تو الان جزو دوستان من هستی

 هیچ کس انتظار این ارتقا رو نداشت که هری پاتر یه جن خونگی رو در حد دوست و یه جادوگر در نظر بگیره

برای همین هیچ کس هیچ حرفی نزد

دابی هم با ناباوری انگشتانش رو در دست دراز شده هری گذاشت و هری هم محکم  دست گره کرده  دابی رو که تا حالا با هیچ جادوگری دست نداده بود فشرد.

من در هفته 5 گالیون بهت میدم دابی و تو تقریبا بیشتر هفته رو میتونی استراحت کنی اما حاضری کارت رو از همین الان شروع کنی دابی

دابی جیغ دیگری زد هر چی هری پاتر دستور بدن قربان

عالیه میخوام کارت رو از این شروع کنی و میتونی از هر نمونه جادویی که بلدی استفاده کنی

دابی چکار باید بکنه

من از ریتا چند تا سوال میپرسم و میخوام بدونم که راست میگه یا نه تو میدونی  دروغ یا راست بودنش رو بفهمی

با بالا و پایین رفتن سر دابی که از شوق نمیتونست حرفی بزنه هری شروع کرد

خب ریتا همون طور که میدونی من دارم از قدرتهایی استفاده میکنم که خودم برای یادگیریشون با سالها تمرین و مطالعه نیاز داشتم ولی دابی حالا میتونه به ما کمک کنه

اول از همه برای من مبهمه که تو چه چوری تونستی وارد هارگوارتز بشی

وقتی که بازم ریتا جواب این سوال رو نداد رون اهی از بی حوصلگی کشید

برای همین مرگ خوارا همیشه به شکنجه متوسل میشن گوش کن ریتا ما میتونیم تو رو تا هر وقت که دلمون خواست توی یه شیشه زندونی کنیم ممکنه تو تا اخر عمرت بخاطر ندادن جواب سوال هری افسوس بخوری خیلی دوستانه بهت پیشنهاد میکنم تا یکی از ما از تو رو طلسم نکرده حرف بزنی

سکوت برقرار شد ظاهرا رون کار اخر رو انجام داده بود

بعد از گذشتن حدود 30 ثانیه که برای فکر کردن ریتا گذاشته شد بالخره بحرف امد

یه راه مخفی هست که چندین ساله سقفش فرو ریخته ولی یه جسه کوچیک میتونه ازش عبور کنه

هری و رون نگاهی بهم کردن با هم گفتن

همون که پشت ایننه طبقه چهارمه

ریتا از این که اون ها از چنین چیزی باخبر بودن شگفت زده شد

شم شماها از کجا میدونید

چیه فکر کردی تو اولین نفری هستی که دنبال راه های مخفی هارگواتز میکرده رون از دابی پرسید راست میگه دابی

اره من امواج ذهنیشو میبینم اون داره واقیتو میگه برای اولین بار

دیدی ریتا زیادم سخت نبود تو همین حالا نجات پیدا کردی

حالا حالا میتونم برم

هری رون و هرمیون به یکباره خندیدند

کجا میخوای بری ریتا من حالا حالا ها باهات کار دارم

و من هم یه خورده حساب کوچیک دارم که باید باهات حلش کنم  هرمیون حالا به کنار قفس اومده بود و با چوب دستیش روزنامهنگار جوان رو هدف گرفته بود

نه هرمیون تا زمانی که خواسته های ما رو انجام نداده تحویلش نمیدیم

بالاخره ریتا هم از کوره در رفت و سر هری و هرمیون چنان جیغی کشید که اگر طلسم هرمیون نبود کل برج گریفین دور با انجا سرازیر میشدن

شما ها نمیتونید منو به وزارت خونه تحویل بدین شما هیچ مدرکی ندارین

نه ریتای احمق ما نمیخوایم تو رو به جرم ورود غیر قانونی به کشور تحویل وزارت خونه ای های احمق تر از خودت بدیم

اگه با ما همکاری نکنی ما تو رو تحویل فرشته مرگ میدیم

و با همراهی رون قهقهه ای زدند که مثل مرگخوارها بنظر برسند

حالا دیگر ریتا اسکیتر جرات لرزیدن رو هم نداشت بدون چوب دستی توی قفس جغد ها بدست چند دانش اموز که به خون او تشنه بودند گیر افتاده بود و هر لحظه ممکن بود که یکی از انها عصبانی بشود و طلسمی روانه اش کند

اینبار رون که متوجه قصد هری شده بود هم  سعی کرد تا با  کمترین قیمت ممکن راهی رو برای کار گذاشتن وزارت خونه و جامعه جادوگری بوسیله  زندانی پیدا کند

ما خاسته هایی داریم که تو میتونی اونا رو انجام بدی همین طور تو اشخاص بانفوذی رو میشناسی که میتونه به ما کمک کنه

درسته ما نمیخوایم که تو رو برده خودمون کنیم ما انسان هستیم و انسان ها همنوع خودشون رو به بردگی نمیگیرند

درسته هرمیون

هرمیون که در جریان خاسته هری از ریتا اسکیتر و دابی شده بود بهتر دید که مداخله ای تا زمان نیاز نکند و به تکان دادن سرش اکتفا کرد.

ما میتونیم داستانی تهیه کنیم که نه تنها مردم بلکه ولدمورتم گول بزنه و من و دوستام میخوایم که تو این داستانو بنویسی و هر روز ادامه ش بدی  هم  ما از این کار به خاسته هامون میرسیم هم تو میتونی به بزرگترین روزنامه نگار کشور تبدیل بشی  تنها کسی که با هری پاتر مصاحبه میکنه تو هستی ما حتی میتونیم

هرمیون پیش دستی کرد

میتونیم عاقلانه تر حرف بزنیم

ولی ریتا این رو نشنید او داشت به رویایی که همیشه خوابش رو میدید فکر میکرد

بقیه هم گذاشتن تا توی افکار خودش بیشتر خوش بگذراند

بالاخره معلوم شد که تصمیمش رو گرفته اما اینطور شروع کرد

چه تضمینی هست

قول غیر قابل شگست

اما اینبار هرمیون مخالفت کرد

نه هری این میتونه ناخاسته منجر به مرگ هر دوتون بشه

هر دومون نه هرمیون هر چهار نفرمون ما همه باید با هم قول ببندیم که هر چیزی که بین ما گفته میشه بین خودمون بمونه کسی نمیتونه به دیگران خیانت کنه

و همینطور ریتا دستوراتی رو که بهش داده میشه رو حتی اگر به نفعش هم نباشه رو انجام بده و هرگز بطرف ولد مورت نره

ریتا که اولین بارش نبود که قول غیر قابل شکست میداد بدون اینکه بیشتر فکر کند موافقت کرد

من قبول میکنم اگر تو بتونی من رو به سردبیر روزنامه تبدیل کنی

من نمیدونم این قولو بدم تو خودت باید زحمت بکشی میتونی با چند بار مصاحبه ای که با من میکنی و اطلاعاتی که از من  خواهی گرفت چند شماره پیام امروز رو به  پر فروش ترین نسخه تبدیل کنی این مطمئنا تو رو به هدفی که داری میرسونه اما در عوض تو بیشتر وقتت رو برای کارهای ما میگذرونی

تو از من چی میخای؟

اول از همه باید قول ناشکستنی ببندیم

رون میشه زحمت این کارو بکشی

هری در قفس رو باز کرد

بیا بیرون ریتا ما اماده ایم

هرمیون با  اینکه  حرف های اونا رو شنید باز هم با بد گمانی چوب دستیش رو محکم در دستش اماده نگه داشته بود رون هم به همین نحو خودش رو گوش به زنگ نگه داشته بود تا با اولین نشانه طلسمی حواله ریتا اسکیتر بکند

 

نوشته شده توسط یه اشنا در شنبه یکم دی 1386 |
سلام بازم منم

نمیشناسین

***** هستم دیگه

نظر یادتون نره

چون چند تا چیز قشنگ براتون اماده کردم

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شديد، آدرس ايميل‌تان را بدهيد تا فرم‌هاي مربوطه رابرای شما  بفرستم تا پر کنيد و همين‌طور تاريخي که بايد کار راشروع کنيد..»

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»

رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي نداريد. و کسي که وجود خارجي ندارد، شغل هم نمي‌تواند داشته باشد.»

مرد در کمال نوميدي آنجا راترک کرد. نمي‌دانست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کند. تصميم گرفت به سوپرمارکتي برود و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخرد. يعد خانه به خانه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رافروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه ا‌ش را دو برابر کند. اين عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهميد مي‌تواند به اين طريق زندگی ا‌ش را بگذراند، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر برودو ديرتر برگردد خانه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يک گاري خريد، بعد يک کاميون، و به زودي ناوگان خودش را در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت.

5 سال بعد، مرد تبدیل به يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاشده بود . شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کند، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيرد. به يک نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي را انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شان به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل
نداريد، ولي با اين حال توانستيد يک امپراتوري در شغل خودتان به وجود بياوريد. مي‌توانيد فکر کنيد به کجاها مي‌رسيديد اگر يک ايميل هم داشتيد؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً مي‌شدم يک آبدارچي در شرکت مايکروسافت

 

 

یکی دیکه

 

 

این یکی در باره بود جه هست

 

گويند روزي شيخنا بر مسلك هدايت خويش تكيه زده بودندی و مريدان بر گرد او چون شمعي حلقه زدندی  و اصحاب نكته ها از شيخ پرسيدندي و شيخ آنان را اشارت فرمودندي و اصحاب از نور شيخ بهره بردندي .

در اين ميان مريدي از مريدان به پاي خاست و از شيخ پرسيد : يا شيخ ، چرا با وجود گرفتن مواجب به شهر نرسند ؟

 شيخ فرمود : نمي رسد .

مريد پرسيد : جانم به فدايت يا شيخ . نمي رسد يا نمي خواهند؟

شيخ به پا خاست و جمع مريدان به خط نمود . و مريد مذكور در انتها بگذاشت . گلوله اي از برف بر دست گرفت و از مريد پرسيد : قطر اين برف چون باشد ؟

گفت : چنان كه از دست شيخ تا دگري سه هندوانه بزرگ جاي شود.

شيخ برف را به مريدان بداد  و مريدان دست به دست گردانيدند تا به آخر رسيد .

 شيخ فرمود : اكنون چون است .

 مريد گفت : به سهولت در مشت دست جاي شود .

شيخ فرمود : بودجه نيز چنين است .

در اين هنگام وقت بر اصحاب خوش گشت و زاري ها كردند و جامه ها دريدند و نعره ها زدند.Smiley

 

 

یکی دیکه

 

 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی‌گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی‌گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی‌گیر: مدت خیلی کمی.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی‌گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می‌کنی؟
ماهی‌گیر: تا دیر وقت می‌خوابم, یه کم ماهی‌گیری می‌کنم, با بچه‌ها بازی می‌کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می‌کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می‌‌تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی‌گیری کنی. اون وقت می‌تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می‌کنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهی‌گیری داری!
ماهی‌گیر: خوب، بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی‌ها رو به واسطه بفروشی، اونا رو مستقیــما به مشتری‌ها میدی و برای خودت کسب و کار درست می‌کنی... بعدش کارخونه راه می‌اندازی و به تولیداتش نظارت می‌کنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می‌کنی و می‌ری مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لس‌آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم‌تری می زنی...
ماهی‌گیر:این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال!
ماهی‌گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد، میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون‌ها دلار برات عایدی داره.
ماهی‌گیر: میلیون‌ها دلار! خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت بازنشسته می‌شی! می‌ری یه دهکــده‌ی ساحلی کوچیک! جایی که می‌تونی تا دیر وقت بخوابی! یه
کم ماهیگیری کنی، با بچه‌هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی

خب دیگه بقیه اش باشه برای بعد

 

 

.نظر هم یادتون نره

نوشته شده توسط یه اشنا در جمعه سی ام آذر 1386 |
اینم بقیه اش

اینم از قسمت دوم از فصل اول بقیه اش رو خودتون میدونید

"ولی بهر حال خوش اومدی
من خودم میخاستم بیام دفترت و خفت کنم حالا تو با پای خودت اومدی به خوابگاه من و مگه نمیدونی ورود دخترا به خوابگاه پسرا ممنوعه.این اصلا کار خوبی نیست.اگه مگ گوناگال بفهمه هم امتیاز کم میکنه . هم اعتبار منو پیش قانون گذار های مدرسه."
سوسک ظاهرا داشت تقلا میکرد که از دست طلسم خلاص شود چون برخلاف بدنش که طلسم شده بود شاخک هاش و پاهای چندش اورش با ناراحتی و ترس تکان میخورد
"اووووو اینقدر تقلا نکن ریتا من کاریت ندارم .تو این چند روز حسابی فکر کردم.من از دست تو عصبانی نیستم و درکت میکنم بالاخره هر کسی احتیاج به درامد داره و تو هم باید یجوری پول اون ئندونای طلات رو بدی.
"رون میشه لطفا در رو ببندی و همینطور تو میخونه تنهایی نری که هر کسی نتونه تحریکت کنه.و هرمیون از قضا تو یه طلسم ضد استراق سمع بلد نیستی."رون با طلسم ساده ای در رو قفل کرد.وهرمیون طلسمی روی اتاق گذاشت.
"رون بنظرت ادم وقتی تغییر شکل میده چوب دستیشم با خودش تغییر میکنه منظورم اینه که ریتا الان چوب دستی داره؟"
رون که جواب مطمئنی نداشت گفت:
"مطمئن نیستم .میشه امتحان کرد".رون و هرمیون هر دو کنار سوسک که حالا کاملا با طلسم هری خشک شده بود رفتند و به وارسی اون پرداختند."یه کیف عینک قلم .اما چیزی از چوب دستی نمیبینم".این رو رون گفته بود
و هرمیون با تکان دادن سرش نظر اونو تایید کرد".ولی بازم باید مراقب باشیم."
هری قفس خالی هدویک رو برداشت و وسط اتاق روی زمین گذاشت .با تکان چوب دستی قفس بزرگتر شد به اندازه ای که یه بچه توی اون جا بشه.هری که از طلسمش راضی بنظر نبود دوباره طلسمی روانه قفس کرد و این بار قفس به اندازه مطلوب در امد.و با طلسم دیگری دور تا دور میله های فلزی قفس رو به توری با چشم های خیلی ریز در اورد.
هری سوسک یا همون ریتا در هوا قاب زد و توی قفس گذاشت .
"بچه ها اماده باشین به محض اینکه تغییر شکل داد دوباره خشکش کنید."رون و هرمیون که بیشتر از یه هفته با یه مرده روبرو بودند حالا از تیز هوشی هری غافلگیر شده بودند و هیچ کلامی از دهنشون بیرون نمییومد.
هری نوک چوبدستی رو بزور در تور کرد و ضد طلسم رو خوند.
سوسک با اینکه خیلی کوچک بود ولی کاملا مشخص بود که از عواقب کار بچه های بی تجربه ای چون هری رون و هرمیون میترسید .لرزشی تمام بدنش رو فرا گرفته بود که انکار همین حالا در شرف تکه تکه شدن باشه.
"اروم باش ریتا ما باهات کاری نداریم بشرطی که چیزایی که ما میخاهیم بدونیم رو بهمون بگی .همچنین وسایلی رو که ما نیاز داریم برامون تهیه کنی.حالا میتونی به شکل خودت در بیای ولی مراقب باش دست از پا خطا نکنی با کوچکترین حرکتی این دوستای من تو رو تکه تکه میکنن."
هری خودش هم میدونست که هم رون و هم هرمیون دل خوشی از روز نامه نگار موفق نداشتند.
در چند سانیه سوسک ریزه پیزه به زنی با قیافه ای در هم و بر هم تبدیل شد ولی تا خاست تا دستش رو به سمت موهاش ببره تو طلسم خشک کننده بهش اسابت کرد و با طلسم خلع سلاح هری یه چوب دستیش از توی موهاش و یکی دیکه از توی جیب پیراهنش بیرون امد و در دست هری قرار گرفت.
"من که بهت گفته بودم که هر اقدامی علیه ما کار دستت میده."
و سه طلسم از سه جهت بهش برخورد کرد.ضد طلسم هری اونو روز نامه نگار را کرد وبا طلسم هرمیون با دیواره قفس کوبیده شد و رون از مچ پا اویزونش کرد.
"با من چکار میخاین بکنین.م من میتونم توی روزنامه بگم که تو اون شب طلسم شده بودی و گشتن دامبل دور که مرگ خوارا بوده.من میتونم کمکت کنم از این وضعیت خلاص شی ."
"نه ریتا من اینو نمیخوام.در مورد این دوتا چوب دستی باید معذرت خواهی کنم . چون من به یه چوب دستی خیل کوتاه احتیاج دارم.اون یکی هم تا اطلاع ثانوی پیش خودم نگرش میدارم.اما پیام امروز من نمیخوام که راحتم بزاری .میخوام یه جوری بنویسی که مثلا من داشتم از مرگخوارا فرار میکردم و از برخوردی که با یکی از اونا به اسم دراکو مالفوی داشتم لباسام پاره شده بودند .برای همین وقتی که از دست من فرار کرد من داشتم به اتاق دامبل دور میرفتم تا بهش بگم که اون روی بازوش علامت شوم رو داره.اخه میدونی چیه من و البوس رقیب خوبی توی شطرنج هستیم.دیگه خودت جمله بندیش رو درست کن ریتای عزیز .هر چی نباشه تو روزنامه نگاری"
هرمیون بالاخره به حرف امد ونظری داد
"دیوونه شدی هری این اراجیف چیه که میگی . میدونی چیه من فکر نمیکنم که حالت هنوز خوب شده باشه."
رون مداخله کرد "نه هرمیون کار هری درسته .این دروغا نمیتونه سر اسمشو نبر رو شیره بماله اما جلو جامعه جادوگری و وزارت خونه رو میگیره و اونا روی قضیه مالفوی بیشتر دقت میکنن .همینطور بچه های هارگوارتز دست از سر ما سه تا برمیدارن "
رون و هری بعد از 6 سال از زیر تکالیف مدرسه در رفتن دیگه راه ورسم شیره مالیدن رو یاد گرفته بود اما هرمیون که فقط به فکر درس خواندن (به شیوه ارشادی)بود چیز زیادی از راه های قانون شکنی نمیدونست.
"رون درست میگه هرمیون دروغ بزرگتر سر مردم بیشتری رو میدونه شیره بماله."
"باشه باشه من این کارو میکنم . برای نسخه فردا میتونم چاپش کنم.اگه منو ازاد کنین من کار شما رو انجام میدم هری.من با تو خصومتی ندارم"
به وضوح ریتا اسکیتر از این که راهی برای فرار پیدا کرده بود راضی به نظر میرسید . مطمئن بود که اگه تنها گیر یکی از اونها میافتاد تکه بزرگش گوشش بود.
هرمیون که تقریبا راضی شده بود گفت:
"هنوز یه جای کار ایراد داره اینجوری همه میفهمن که ما یه بلایی سرش اوردیم ممکنه که فکر کنن این روزایی که تو غیبت زده بود دنبال ریتا رغته بودی و تعدیدش کردی"
"نه هرمیون همه نمیفهمن اونایی که میغهمن حساب کار دستشون میاد "
"اره درسته ما همینو میخوایم اگه از این به بعد کسی به فکر تعقیب هری برای پول در اوردن کنه و کمی باهوش باشه دست از کارش میکشه .ولی خوشبختانه بیشتر مردم احمقند.تو چی فکر میکنی ریتا"
ریتا اسکیتر که قیافه جذابش حالا از فرط نگرانی درهم شده بود بعد از چند ثنایه گفت
"اره درسته حق با شماهاست اینجوری به نفع شما میشه"
"خب این از قدم اول
حالا میرسیم به تو ریتا
از کجا وارد مدرسه شدی تا اونجایی که میدونم هر کسی نمیتونه بدون اجازه مدیر فعلی وارد هارگوارتز بشه"
زن جوان که حاظر نبود اطلاعاتش رو بهمین راحتی به اونا بده سکوت کرد بعد از چند ثانیه فکری به ذهنش رسید .در این مواقع دروغ گفتن بهتر از چیزی نگفتن بود.ولی متاسفانه در شرایط فعلییش چیز قابل قبولی به ذهنش نرسید
"توی جیب ویزلی که از هاگزمید برگشته بودند پنهان شدم اون منو داخل قلعه اورد پیدا کردن اتاق شما ها با تعقیب ویزلی کار زیاد سختی نبود"
رون مداخله کرد:"اینو قبول دارم که تو منو وقتی توی گله گراز بودم گول زدی ولی باید بدونی که اولا من از یه راه مخفی اومدم که ممکن بود به گشتنم بده چون یه تکه از سقف تونل فرو ریخت اگه یه نگاهی به سرووضع من میکردی کلک بهتری به نطرت میرسید تو اگه تو جیب من بودی الان به پودر سوسک تبدیل شده بودی در ثانی من اصلا جیب ندارم"
هرمیون با بد جنسی پرسید:"پس چچوری پول نوشیدنی دادی"
رون هم با بی خیالی جواب داد:"پولشو ندادم"
هری:"حالا این قسمت قضیه زیاد مهم نیست اما باید به منم یاد بدی چچوری مجانی از گله گراز استفاده کردی.نباید زیاد از قضیه دور بشیم اما خب تو ریتا تو چچوری اومدی توی مدرسه"

نوشته شده توسط یه اشنا در جمعه سی ام آذر 1386 |
اینم قسمت اول از فصل اول از جلد اول از کتاب اول از فن اول Sadحالا حالا ها در خدمتتون هستیم)

در با صدای بلندی باز شد طوری که نزدیک بود بشکند.پسر مو قرمز با عجله داخل اتاق امد و یقه هیکل روبرو رو گرفت و از روی تخت بلندش کرد .طوری که از حالت نشته با ایستاده در امد . هری هیچ گونه تمایلی به گرفتن اختیار ماهیچه هایش رو نداشت .خودش رو انقدر شل گرفته بود که انکار رون یه مرده رو بلند کرده.
معلوم بود که رون تو حال خودش نیست چون مردمک چشماش حالت پایداری نداشتن .اما معلوم نبود که کی یه مرد مست رو به گرفتن حال هری تحریک کرده بود.
میدونی چند روزه از اتاق بیرون نیومدی؟
سکوت(زیاد نه فقط چند ثانیه)
میدونی الان چند روزه چیزی نخوردی؟
بازم سکوت(بمقدار سکوت اولیه)
"میدونی چه چیزایی پشت سرت میگن؟میگن تو اونشب تو با دامبل دور روی برج ستاره شناسی بودی و دامبل دور بعد از بالای برج سقوط میکنه .بعد تو با سرعت تو قلعه میدوی انکار از یه کسی فرار میکردی .بنظر میاد که چند تا از بچه ها تو رو دیدن که خیلی سراسیمه بودی.و لباسات از یه درگیری خبر میداد .پیام امروز داره تدارک اینو میبینه که تو دو یا سه تا شماره بعدیش تو رو بعنوان متهم معرفی کنه .بگو کار کیه. ریتای خودمون اره اون داره برای اینکه بتونه بیاد به قلعه از مگ گوناگال اجازه میگیره تا کاملا قانونی تو رو یه قاتل جا بزنه.این چند روزه هر کی به من یا هرمیون میرسه صحبتشونو قعط میکنن و به ما نگاه میکنن.یه شایعه هم امروز شنیدم که تو فرار کردی."
بعد یه مرتبه هلش داد طوری که انکار یه گونی سیبزمینی رو تخت افتاده باشه هری به خودش زیاد زحمت درست نشستن نداد و فقط به سمت رون برگشت طوری که دست راستش زیر کمرش و دست چپش از تخت اویزون مونده بود.
این دفعه یکم بیشتر سکوت
"چرا نمیخای بفهمی هری اون مرده دیکه هم برنمیکرده اگه دامبل دور هم الان اینجا بود ازت میخاست که دست از لجاجت برداری.تو اینه بخودت نگاه کردی .بیشتر شبیه یه مرده هستی تا یه زنده که الان تمام جادوگرای این کشور میشناسنش."
با اینکه رون تو حال خودش نبود اما اینو درست میگفت .زیر چشمانش گود و کبود شده بود .استخان گونه هایش براحتی بچشم میخورد و هر کسی یک ماه پیش او را میدید به وضوح میفهمید که با این بابا از میخاد خودشو بکشه
"اگه حساب روزا از دستت در رفته بدون که فردا از اینجا میریم".این صدای هرمیون بود که از در اتاق وارد میشد."فردا مدرسه تعطیل میشه و بچه ها به خونه هاشون برمیکردن".هرمیون سینی غذای هری رو با پاش کناری زد تا بتونه یه سینی دیگه جاش بزاره اتاق دیگه هیچ میزی نداشت روی زمین هم موقع راه رفتن باید حواستو کاملا جمع میکردی.
"امروز دیگه مهلتت تمومه هری یا بخودت میای یا میفرستیمت سنت مانگو تا اونجا ازت بعنوان یه دیوانه مراقبت کنن.دقیقا هشت روزه که چیزی جز اب نخوردی و از این اتاق لعنتی بیرون نیومدی .با کسی هم حرف نزدی.حداقل یه کلمه بگو تا بفهمیم که هنوز عقلتو از دست ندادی . همه یه روزی بدنیا میان و یه روزی هم میمیرن.این باعث نمیشه که تو مثل دیونه ها بشینی تو اتاق و هیچ کاری نکنی "
دیگه اونم عصبانی شده بود بر خلاف رون که الان روی تخت هری نشسته بود و داشت به خودش میومد.
رون چوب دستی هری رو از روی زمین برداشت و در دستی که از تخت اویزون بود چپاند.
"دیگه امیدی بهش نیست هرمیون الان هشت روز شده که مثل یه مرده اینجا افتاده انکار که یه دیوانه ساز بوسیده باشدش.عموی منم وقتی مرد منم ناراحت شدم اما نه ایتطوری که خودمو تسلیم کنم . هر چور که فکر میکنم نمیفهمم که یه ادم چقدر باید ضعیف باشه که این بلا سرش بیاد مخصوصا هری که تجربش تو این مورد خیلی بیشتر از منه .احمق کودن هیچ وقت حتی نخاست که زحمت بکشه حتی از پس تکالیفمون هم بر نمییومد .من حداقل میتونستم که سعی خودمو بکنم ..."
حالا خشم هرمیون ار رون بود که این طور بر ضد هری که بهترین دوستش بود این حرف میزنه رون با اشاره ای به هرمیون سعی کرد بهش بفهمونه که صبر کن و چیزی نگو اما هرمیون همین طور داشت به رون نگاه میگرد.
بالاخره بعد از چند ثانیه سکوت هری به حرف امد و نقشه رون گرفت.چون دهان هری به بازویش چسبیده بود .هری با صدایی که انکار بزور حرف میزنه گفت:
"اولا هرمیون من پوره سیب زمینی دوست ندارم الان چند روزه که بقول عمو ورنون غذای خرگوش برای من میاری.من اینو نمیخورم .خودم تو چمدونم هنوز یکم غذا دارم.
دوما افرین رون که مثل همیشه سعیتو کردی .دیونه هم نیستم .از تو هم خوشتیب ترم(بخند تا دنیا بهت بخنده)
سوما چرا وقتی رفتی کله گراز منو با خودت نبردی
چهارما من با اون چکار دارم. مرد که مرد. حقش بود .پیرمرد احمق.بهش گفته بودم که اون مرگ خوار تو مدرسه داره ازاد میچرخه
پنچما هرمیون یه سوسک عینکی رو موهاته"
و با اشاره نوک چوب دستی سوسک که پرواز کنان داشت از اتاق بیرون میرفت رو خشک کرد.
بهت نگفته بودم که دیگه نمیخوام ببینمت ریتا؟
نوشته شده توسط یه اشنا در جمعه سی ام آذر 1386 |
سلام من ***** هستم

اینجا در انحصار منه

هدف اصلی تاسیس این وب گذاشتن داستان بازی هستش

بقیه مطالب بیخود و برای کار گذاشتن کاربران محترم و محترمه هستش

نوشته شده توسط یه اشنا در جمعه سی ام آذر 1386 |